هوا به من بر دلال معصيت گشته است * از آنكه خواجهء بازار فسق و عصيانم
گنه به من بر دلالوار عرضه دهد * بدان سبب كه خريدار آب دندانم
. سوزنى .
كفايت تو بيك لعب دستبردى نو * نموده است حريفان آب دندانرا
. رفيع الدين .
ببازئى دل خلقى برد عقيق لبت * كه لؤلؤش ز حريفان آب دندانست
. رفيع الدين .
حادثه در نرد در دو فتنه در شطرنج رنج * بدسگالت را حريف آب دندان يافته
. انورى .
دست در بخشت كزو كان در دهان انداخت خاك * بحر پر دلرا حريف آبدندان يافته
. سلمان ساوجى .
آب دهان
. كسى كه راز نگاه نتواند داشت . مثال : آبدهانى است كه سخن نگاه نميدارد . زيدرى در صفت قلم .
آب دهان مرده است
. مركبى كمرنگ است .
آب دهان هركس به دهان او مزه ميدهد
. نظير . خيزى « 1 » هركس به دهان خودش مزه ميدهد . علف به دهان بزى شيرين ميآيد .
آب ديزيرا « 2 » افزودن
. بمزاح ، چيزى بر ما حضر افزودن .
آب را آب كشيدن
. بنهايت رعايت قواعد صحى كردن . مثال :
فلان با اينكه آب را آب ميكشد باز هميشه رنجور است .
آب را از سربند بايد بست
. بايد مبدأ و منشأ پيشآمدهاى سوء را يافته و از آنجا سد كرد . تمثل :
اى سليم آب ز سرچشمه ببند * كه چو پر شد نتوان بستن جوى
. سعدى .
خود چارهء كار دفع اشك است مرا * كاين آب ز سر باز همى بايد بست
. رفيع الدين .
آب را از زير هفت طبقهء زمين مىبيند
. بسيار هوشيار و گربز است .
آب را فلان در شير كرد
با او مايهء اين فساد شد . مثال :
پيش از اين از ننك صنعت عشق فار غبال بود * كوهكن در عاشقى اين آب را در شير كرد
. صائب .
آب را گل آلود مىكند ماهى بگيرد
. بغضا و شقاق ميان دوستان خويشاوندان ايجاد مىكند تا خود از عداوت آنان فايده برد . تمثل : بهتر گيرند صيد ز آب گلآلود . نظير : دزد بازار آشفته ميخواهد .
آب را گل كردن
. رجوع بفقره قبل شود .
آب را ميل جانب پستى است
. گج . تمثل :
آب را گرچه ميل زى پستى است * نظم تو كار نار خواهد كرد
. سنائى .
اندر تواضع آب روانى نشيب جوى * گرچه به قدر از آتش رخشنده برترى
. رونى .
مرا چو آب سر اندر نشيب دارد كار * چو سيل تيره از آنست عيش من ببهار
. رفيع الدين .
هامش
( 1 ) خيزى در لهجه مردمان كرمان آب دهان است .
( 2 ) ديزى ديك سفالين را گويند .