آب در شير داشتن
. غش كردن . منافق بودن .
آب در شكر داشتن
. دايم بر هزال افزون .
آب در غربال كردن
. بمحال و سفه پرداختن . مثال :
قرار در كف آزادگان نگيرد مال * نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال
. سعدى .
نصيحت همه عالم چو باد در قفس است * به گوش مردم نادان و آب در غربال
. سعدى .
آب در قفس كردن
. رجوع به آب در غربال كردن شود .
آب در كوزه و ما تشنه لبان ميگرديم .
( . . . يار در خانه و ما گرد جهان مىگرديم . )
نظير :
سالها دل طلب جام جم از ما ميكرد * آنچه خود داشت ز بيگانه تمنى مىكرد
. حافظ .
آنكه ما سرگشتهء اوئيم در دل بوده است * دورى ما لا جرم از قرب منزل بوده است
ما عبث در سينهء دريا نفس را سوختيم * گوهر مقصود در دامان ساحل بوده است
. صائب .
آب در گوش كسى كردن
. در سودا كسى را فريفتن .
آب در هاون سائيدن
. آب در هاون سودن . آب در هاون كوفتن . كارى بيهوده كردن . مثال :
بىعلم ، دين همى چه طمع دارى * در هاون آب خيره چرا سائى
. ناصر خسرو .
اندرين جاى سپنچى چو نهادى دل * آب كوبى همى اى بيهده در هاون
. ناصر خسرو .
آب دريا از دهان سگ كجا گردد پليد .
( ملك او از طعنهء خصمان كجا يابد خلل . . . . )
معزى . تهمت و افترى بصيت و آوازهء بزرگان اخلال نكند . نظير : دريا به دهان سگ نجس كى گردد .
آب دريا بكيل پيمودن
. مرتكب عبثى شدن . رجوع به آب با غربال پيمودن شود .
آب دريا در مذاق ماهى دريا خوش است
.
( نيست پروا تلخ كامرانرا ز تلخيهاى عشق . . . )
. صائب .
آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگى بايد چشيد
. مولوى .
نظير : ما لا يدرك كله لا يترك كله . الميسور لا يسقط بالمعسور .
آب دريا گرچه بسيار است چون تلخ است و شور هركرا تشنه است لابد رفت بايد زى شمر
سنائى .
آب دست يزيد افتاده
. متاعى فراوان و كم قيمت در تملك محتكرى گران فروش است .
آب دندان
. گول . مثال :