آب در چيزى كردن
. غش و دغل در آن به كار بردن .
آب در دست دارى مخور
. بسيار شتاب كن . مثال :
چو پر خون شد آن طشت زنگى چه كرد * بخوردش چو آبى و آبى نخورد
. نظامى .
نظير : گل در دست دارى مبوى . گل بر سر دارى مشوى خفتهء برخيز . بپائى مپاى .
حنا به پا دارى مشوى . آفتاب را تا سايه مگذار . بلنديرا از مغاك مدان . اگر انگشتان بخوان چرب دارى درنگ مكن . به آن زودى كه دست از خوان به دهان رسد به من رس .
سر مخار .
اگر دسته دارى بدستت مبوى * يكى تيز كن مغز و بنماى روى
. فردوسى .
كه يك تن سر از گل مشوئيد پاك * ندانيد باز از بلندى مغاك
. فردوسى .
كه گر گل بسر دارى اكنون مشوى * يكى تيز كن مغز و بنماى روى
. فردوسى .
اگر خفتهء زود برجه ز جاى * و گر خود بپائى زمانى مپاى
. دقيقى .
كنون نامهء من سراسر بخوان * گر انگشتها چرب دارى بخوان
سخنها نگهدار و پاسخ نويس * همه خوبى انديش و فرخ نويس
. فردوسى .
به زودى به من رس چنان ناگهان * كه از خون رسد دست سوى دهان
. فردوسى .
اگر هيچ سر خارى از آمدن * سپهبد همى زود خواهد شدن
. فردوسى .
آب در دلش « 1 » تكان نميخورد
. بسيار آهسته ميرود . نظير : چنان ميرود كه گوئى بدارش مىبرند . مثل آبستنان ميرود . روزى يك من تشا « 2 » ميرود آن هم از پهنا .
آب در دهان آمدن ، آب در دهان آورد
. بىاندازه به چيزى مايل شدن . مثال :
شير گردون بيشهگر بر مرغزارت بگذرد * از صفاى شير حوضت آبش آيد در دهان
. ساوجى
نام تتماج بر زبان بردم * ماست را آب در دهان آمد
. بسحق .
آب در دهان خشك شدن
. بسيار متعجب گشتن . مثال :
از بد چرخ آسيا كردار * خشك شد در دهان بنده خدو
. سوزنى : نظير .
بنگ از سر پريدن . انگشت بر دهان ماندن . انگشت بر دندان ماندن .
آب در دهان كسى گشتن
. زياده خواستار چيزى شدن . مثال :
اگر نظارگى آنجا گذشتى * ز حسرت در دهانش آب گشتى
. جامى .
آب در ديده نداشتن
. بىشرم بودن .
آب در زير كاه
. خيلى نهان . مثال :
بگفت سياوش بخنديد شاه * نبد آگه از آب در زير كاه
. فردوسى .
هامش
( 1 ) در استعمال عامه دل معنى شكم ميدهد .
( 2 ) من تشا عصاى خشن و زمخت درويشان را گويند .