بسلامت باشد هرچند فرزند نزايد و دوستى ميان دو تن بصلاح باشد چند بد گوى در ميانه نشود و دانا هميشه قوى بود چند هوا بر او غالب نگردد و كار پادشاهى و پادشاه هميشه مستقيم باشد چند وزيران بصلاح باشد . تاريخ سيستان .
آب حناست
. چاى كم رنگ است .
آب حيات است داروى تلخ
.
( طبيبى چه خوش گفت در خاك بلخ * كه . . )
امير خسرو دهلوى .
آب حيوان درون تاريكى است
.
( با سيه روى خوشدلى بهم است * طرب افزاى سرخ روى كم است
راز دل گر همى نخواهى فاش * با سيهروئى دو عالم باش
زانكه آن را كه آرزو طلب است * پرده در روز و پردهدار شب است
با سيه باش چونت نگريزد * كه سيه هيچ رنگ نپذيرد
كه بدين راه در بدى نيكى است * . . . . . . . . . . . . . . . .
دل زرنگ سيه چه غم دارد * ز انكه شب روز در ميان آرد )
. سنائى .
قلم حيات هنر در دل دوات تو يافت * چه جاى در ظلماتست آب حيوان را
. اديب صابر .
آب خواه و دست بشوى
. يعنى به همين قدر قناعت كن يا قناعت ميكنم . تمثل :
بوسهء ، آب خواه و دست بشوى * كافرم گر كنم حديث كنار
. عمادى شهريارى .
دنيا خراب و دين بخلل بود عدل تو * آباد كرد هر دو كنون تشت و آب خواه
. انورى .
آب خوش بىتشنگى ناخوش بود .
( . . . مرد سير آب آب خوش را منكر است . )
ناصر خسرو . لذت نعم دنيا درگاه حاجت محسوس نيازمندان شود .
آب داند كه آبادى كجاست
. رود و جوى غالبا منتهى ببلاد و قصبات مىشود . ميل بآشاميدن بعد از خوردن غذا باشد .
آب در جگر نداشتن
. بىاندازه فقير بودن . مثال :
اين پير گشته را كه نبرد آب در جگر * آروغ امتلازند اكنون ز خوان شكر
. كمال اسمعيل .
در جگر گرچه مرا از آتش فقر آب نماند * ليك بحريست كف راد تو پر آب زلال
. ابن يمين
نظير : آه در بساط نداشتن .
آب در جوى داشتن
. صاحب بختى مقبل و روزگارى مساعد بودن . مثال :
آب در جوى تست و چرخ چو بيل * دشمنان را لگد سپر دارد
. انورى .
و بمعنى رونق و تازگى نيز مىآيد . مثال :
هنوزم آب در جوى جوانى است * هنوزم لب پر آب زندگانيست
. نظامى .
اكنون بجوى اوست روان آن عاشقى * آن روز شد كه آب گذشتى بجوى ما
.
آب در چيزى بستن
. مالى را باسراف و تبذير خرج كردن . نظير : توپ بمالى بستن