تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 6

مساهمون:

ص٦
بسلامت باشد هرچند فرزند نزايد و دوستى ميان دو تن بصلاح باشد چند بد گوى در ميانه نشود و دانا هميشه قوى بود چند هوا بر او غالب نگردد و كار پادشاهى و پادشاه هميشه مستقيم باشد چند وزيران بصلاح باشد . تاريخ سيستان .

آب حناست

. چاى كم رنگ است .

آب حيات است داروى تلخ

.
( طبيبى چه خوش گفت در خاك بلخ * كه . . )
امير خسرو دهلوى .

آب حيوان درون تاريكى است

.
( با سيه روى خوشدلى بهم است * طرب افزاى سرخ روى كم است راز دل گر همى نخواهى فاش * با سيه‌روئى دو عالم باش زانكه آن را كه آرزو طلب است * پرده در روز و پرده‌دار شب است با سيه باش چونت نگريزد * كه سيه هيچ رنگ نپذيرد كه بدين راه در بدى نيكى است * . . . . . . . . . . . . . . . . دل زرنگ سيه چه غم دارد * ز انكه شب روز در ميان آرد )
. سنائى .
قلم حيات هنر در دل دوات تو يافت * چه جاى در ظلماتست آب حيوان را
. اديب صابر .

آب خواه و دست بشوى

. يعنى به همين قدر قناعت كن يا قناعت ميكنم . تمثل :
بوسهء ، آب خواه و دست بشوى * كافرم گر كنم حديث كنار
. عمادى شهريارى .
دنيا خراب و دين بخلل بود عدل تو * آباد كرد هر دو كنون تشت و آب خواه
. انورى .

آب خوش بىتشنگى ناخوش بود .

( . . . مرد سير آب آب خوش را منكر است . )
ناصر خسرو . لذت نعم دنيا درگاه حاجت محسوس نيازمندان شود .

آب داند كه آبادى كجاست

. رود و جوى غالبا منتهى ببلاد و قصبات مىشود . ميل بآشاميدن بعد از خوردن غذا باشد .

آب در جگر نداشتن

. بىاندازه فقير بودن . مثال :
اين پير گشته را كه نبرد آب در جگر * آروغ امتلازند اكنون ز خوان شكر
. كمال اسمعيل .
در جگر گرچه مرا از آتش فقر آب نماند * ليك بحريست كف راد تو پر آب زلال
. ابن يمين نظير : آه در بساط نداشتن .

آب در جوى داشتن

. صاحب بختى مقبل و روزگارى مساعد بودن . مثال :
آب در جوى تست و چرخ چو بيل * دشمنان را لگد سپر دارد
. انورى . و بمعنى رونق و تازگى نيز مىآيد . مثال :
هنوزم آب در جوى جوانى است * هنوزم لب پر آب زندگانيست
. نظامى .
اكنون بجوى اوست روان آن عاشقى * آن روز شد كه آب گذشتى بجوى ما
.

آب در چيزى بستن

. مالى را باسراف و تبذير خرج كردن . نظير : توپ بمالى بستن