من از او عمرى ستانم جاودان * او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ .
مولوى .
اگر خود بمانى بگيتى دراز * ز رنج تن آيد برفتن نياز .
فردوسى .
مرگ به است * ز زندگانى اندر شماتت دشمن .
فرخى .
نماند كسى خود بگيتى دراز * كه نايد برفتن مر او را نياز .
فردوسى .
نشنيدى حديث خواجهء بلخ * مرگ بهتر ز زندگانى تلخ .
سعدى .
مرگ به دان كه نياز به همسران . منسوب بنوشيروان . از قابوسنامه .
بدانگه كه خم گيردت يال و پشت * بجز باد چيزى ندارى بمشت
گرانى درآيد تو را در دو گوش * نه تن ماندت بر يكى سان نه هوش
نبينى به چشم و نپوئى بپاى * بگوئى به بانك بلند اى خداى
مرا پيش خود بر به زودى نه دير * كه گشتم من از خاك تاريك سير .
فردوسى .
اگر مسجد خرابست محرابش بجاست
. نظير :
خيرى « 1 » خانه گر خراب شده است * غم مخور تا به خانه معمور است .
انورى .
هنوزش دست بيرحمى دراز است .
اگر من بگويم ماست سفيد است او ميگويد سياه است
. با من ستيز و لجاجى سخت ميورزد . نظير : لو قلت تمره قال جمره .
اگر ميهمان يكى باشد ميزبان گاو ميكشد
. ( يا ) صاحبخانه گاو ميكشد .
با كثرت سائلان و خواهندگان به تمام واجبات رادى و جوانمردى عمل نتوان كرد .
اگر نادان بود يكتاى فرزند از او ببريد بايد مهر و پيوند .
ويس و رامين .
آى دريغا كه خردمند را * باشد فرزند و خردمند نى
گرچه هنر دارد و دانش پدر * حاصل ميراث به فرزند نى
رودكى ؟
چنين گفت مر جفت را نره شير * كه فرزند ما گر نباشد دلير
ببريم از او مهر و پيوند پاك * پدرش آب دريا و مادرش خاك .
فردوسى .
پسر آن بود به كه دين پدر * بگيرد نيازد بكين پدر .
فردوسى .
پسر آنست پدر را كه بماند به پدر .
فرخى .
پسر كو چون پدر باشد ستايش را سزا باشد .
فرخى .
پسر كو با پدر همدل بود نهمار مه باشد * بخاصه چون پدر گيتىگشائى تاجده باشد .
فرخى .
پسر كو رها كرد رسم پدر * تو بيگانه خوانش مخوانش پسر .
فردوسى .
پسر كو ز راه پدر بگذرد * دليرش ز پشت پدر نشمرد .
فردوسى .
بود بيش اندوه مرد از دو تن * ز فرزند ناپاك و ناپاك زن .
اسدى .
هامش
( 1 ) خپرى ايوان و رواق است .