اگر مردن نبود آدم آدم مىخورد
. يقين بمرگ بسى از حدت شهوات حرص و غضب را كاسته است . مرگ افراد بشر برفاه و رغد نوع مدد كند . نظير :
اگر مرگ بر ما نكردى كمين * ز بس جانور تنگ بودى زمين .
اسدى .
اگر مردهام هم ببايد كفن وگر زندهام هم بيرزم بنان .
( ز من دوستان روى برتافتند * نه كس دستيار و نه كس مهربان
ز نامم دهنشان بسوزد مگر * كه هرگز نگفتند چو نشد فلان . . . )
مسعود سعد سلمان .
اگر مردى احسن الى من اسا .
( بديرا بدى سهل باشد جزا . . . )
سعدى .
من بد كنم و تو بد مكافات دهى * پس فرق ميان من و تو چيست بگوى
خيام .
بدانرا نيك داريد اى عزيزان * كه خوبان خود عزيز و نيكروزند .
سعدى .
و رجوع به : احسن الى من اسا ، شود .
اگر مردى بده دل را به مردى .
( چو پير ما شو اندر كفر فردى . . . )
شبسترى . نظير
شبان وادى ايمن گهى رسد بمراد * كه چند سال بجان خدمت شعيب كند .
حافظ .
خواهى كه در اين زمانه فردى گردى * وندر ره دين صاحب دردى گردى
روزان و شبان بگرد مردان ميگرد * مردى گردى چو گرد مردى گردى .
خواجه عبد اللّه انصارى .
علم حاصل كن از استاد كه از روى كتاب * نتوانى نقطى علم بحاصل كردن
همچو مرغى كه خروسش نبود خايه كند * چوزه نتواند از آن خايه برون آوردن
بود آنكس كه باستادان از راه علوم * ننهد از پى شاگردى كردن گردن .
على شطرنجى .
هيچكس از پيش خود چيزى نشد .
بىپير مرو تو در خرابات * هرچند سكندر زمانى .
حافظ .
اگر مردى سر دسته هاون را بشكن
. اگر مردى سريانه را بشكن . كلى را زخم تگرگ سر بشكست . دوان به مطبخ شده دستهء هاونى بياورد و به زير آسمان داشته گفت اگر مردى سريانه را بشكن . نظير : آن را چه زنى كه روزگارش زده است . زده را ميتوان زد .
اگر مرگ بر ما نكردى كمين ز بس جانور تنگ بودى زمين .
رجوع به : اگر مردن نبود . . . ، شود .
اگر مرگ خود هيچ لذت ندارد نه كسرا خلاصى دهد جاودانى اگر قلتبان نيست از قلتبانان وگر قلتبانست از قلتبانى
( . . . از اين مرگ صورت نگر تا نترسى * از اين زندگى ترس كاينك در آنى
به پيش هماى اجل كش چو مردان * بعيارى اين خانهء استخوانى
كزين مرگ صورت همى رسته گردد * اسير از عوان و امير از عوانى . )
سنائى :
نظير :
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى * تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ