اى خواجه ازين مار و از اين باز حذر كن * زيرا كه الف پشت تو زينهاست شده دال
بنگر كه كجا خواهدت اين باز همى برد * ديوانه مباش آب مپيماى بغربال
. ناصر خسرو .
هرگز نكند بر تو اثر چارهء دشمن * هرگز نشود بر تو روا حيلهء محتال
كآن چاره چو سنبيدن كوه است بسوزن * وان حيله چو پيمودن آبست بغربال
. معزى .
قرار در كف آزادگان نگيرد مال * نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال
. سعدى .
ميان هيچ دلى كين او نگيرد جاى * چو آب جاى نگيرد ميان پرويزن
. قطران .
آب بپرويزن در چون بود * جان تو آب و تن پرويزن است
. ناصر خسرو .
آب بهاون كوفتن
. بأمرى غير منتج مشغول شدن . مثال :
گوئى به همان ز من مه است و نمرده است * آب همى كوبى اى رفيق بهاون
تا تو بر اين بر زنى نگاه كن اى پير * چند جوانان برون شدند ز برزن
راست نيايد قياس خلق در اين باب * زخم فلك را نه مغفر است و نه جوشن
. ناصر خسرو .
اندرين جاى سپنجى چو نهادى دل * آب كوبى همى اى بيهده در هاون
. ناصر خسرو .
آب بىلجام ( يا ، آب بىلگام ) خورده است
. بىمربى و ازينرو بىادب برآمده است ، كارهاى زشت او بىكيفر مانده و بدين سبب باعمال بد جرى شده است .
آب پارسال نان پيرار سال
. روزگارى دراز است كه محتاج و بىچيز است .
آب پاكى بدست كسى ريختن
. بالمره او را از امرى نااميد كردن .
آب پشت آبرويها ريزد .
( . . . آب رخ ز آب پشت بگريزد . ) سنائى . نظير :
بسى گرد آميغ خوبان مگرد * كه تن را كند سست و رخسار زرد
. اسدى .
آب تا اندر رود باشد روان بود چون به دريا رسيد قرار گيرد .
كشف المحجوب . كمال مرد سبب طمأنينه و سكونت نفس اوست .
آب جفت است
. چاى كم رنگ و سرد و كم شيرينى است .
آب جوى خوش بود تا به دريا رسد
. پس روزى رستم بن مهر هرمزد المجوسى پيش او آمد [ پيش عبد العزيز بن عامر كرنر ( كذا ) والى سيستان از جانب عبد اللّه زبير . ] و متكلم سيستان او بوده بود . [ يعنى رستم بن مهر هرمزد ] عبد العزيز گفت دهاقين را سخنان حكمت باشد ما را از آن چيزى بگوى . گفت . نادان مردمان اويست كه دوستى بر وى افتعال دارد بىحقيقت و پرستش يزدان چشم ديدى « 1 » را كند و دوستى زنان بدرشتى جويد و منفعت خويش بآزار مردم جويد و خواهد كه ادب آموزد به آسانى . [ عبد العزيز ] گفت نيز گوى . باز دهقان گفت : آب جوى خوش بود تا به دريا رسد . و خاندان [ بازن ]
هامش
( 1 ) چشم ديدى رياء است .