تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
دهان تو كليد اينست هموار * زبان تو كليد آن نگهدار بهشت و دوزخت را يك كليد است * كليدى اين‌چنين هرگز كه ديده است بخيرى گر بگردانى نعيم است * بشرى گر بجنبانى جحيم است .
پهلوان محمود فنائى يا قتالى خوارزمى معروف بپورياى ولى .
سخن‌دان پرورده پير كهن * بينديشد آنگه بگويد سخن .
سعدى .
هر سخن جائى و هر نكته مكانى دارد .
حافظ .
سخن تا نگفتى بود چون گهر * چو گفتى شد از خاك ره تيره‌تر .
فردوسى . ى .
سخن تا نپرسند لب بسته دار * گهر نشكنى تيشه آهسته دار . سخن تا نگويند پنهان بود * چو گفتند هرجا فراوان بود .
فردوسى . ى .
سخن تا نگوئى برآن دست هست * چو گفته شود يابد او بر تو دست .
سعدى ،
سخن تا نگوئى بود زيرپاى * چو گفتى ورا بر سر تست جاى .
فردوسى . ى .
سخن تا نگوئى توانيش گفت * ولى گفته را باز نتوان نهفت .
سعدى .
سخن تا نگوئى توئى شاه آن * چو گفتى شود شاه تو آنزمان .
فردوسى . ى
سخن چون حكيمان نكوگوى و كوته * كه سحبان بنيكو سخن گشت سحبان نبينى كه بدريد صد من زره را * بدان كوتهى يكدرم سنگ پيكان .
ناصر خسرو .
سخن چون زر پخته بيخباثت گردد و باقى * چو او را خاطر دانا بانديشه بپالايد .
ناصر خسرو .
سخن را بيايد شنيدن نخست * چو دانا شوى پاسخ آرى درست .
فردوسى .
سخن كز زبان تو آيد برون * بگردد بدين گرد گيتى درون . به گوش و سر هركسى در شود * همه نيك و بد آن سخن بشنود .
فردوسى .
سخن كم گوى نيكو گوى در كار * كه از بسيار گفتن مرد شد خوار .
ناصر خسرو .
سخن گرچه با او زها زه بود * نگفتن هم از گفتنش به بود .
نظامى .
سخن گرچه هر لحظه دلكشتر است * چو بينى خموشى از آن خوشتر است . همه وقت كم گفتن از روى كار * گزيده است خاصه دراين روزگار .
امير خسرو دهلوى . سخن گفته و قضاى رفته و تير انداخته باز نگردد . سخن گواه حال گوينده است . سخن هرچه كوته بود خوشتر است . حضرت اديب . سخن كه از دهان بيرون رفت و تير كه از قبضهء كمان گذر يافت و مرغ كه از دام پريد اعادت آن صورت نبندد . مرزبان‌نامه .
القول كاللبن المحلوب ليس له * رد و كيف يرد الحالب اللبنا . سخنى در نهان نبايد گفت * كه بهر انجمن نشايد گفت .
سعدى . سخنى كه ناخوش خواهد آمد ناگفته به . ابو الفضل بيهقى .