احفظ لسانك لا تقول قتلتنى * ان البلاء موكل بالمنطق .
تو بر انجمن خامشى برگزين * چو خواهى كه يكسر بود آفرين .
فردوسى .
چو در انجمن مرد خامش بود * از آن خامشى دل برامش بود .
فردوسى .
زبان در سخن گفتن آژير كن * خرد را كمان و زبان تير كن .
فردوسى .
مگوى آن سخن كاندران سود نيست * كز آن آتشت بهره جز دود نيست .
فردوسى .
زبان را بپاى از بدانديش و دوست * كه نزديكتر . دشمن سرت اوست .
اسدى .
سخن از سخنگوى دانا بهست * سخنهاى نادان ستوهى دهست .
حضرت اديب .
چو گفتار بيهوده بسيار گشت * سخنگوى در مردمى خوار گشت .
فردوسى .
سخن هرچه بر گفتنش روى نيست * درختى بود كش بروبوى نيست .
فردوسى .
از آهو سخن پاك و پردخته گوى * ترازو سخنساز و برسخته گوى .
اسدى .
سخن كان گذشت از زبان دو تن * پراكنده شد برسر انجمن .
اسدى .
مگوى و منه تا توانى قدم * ز اندازه بيرون ز اندازه كم .
سعدى .
چو مهتر سرايد سخن پخته به * ز گفتار بدكام پردخته به .
فردوسى .
مگوى آنچه هرگز نگفته است كس * به مردى مكن باد را در قفس .
فردوسى .
سخن را بسنج و باندازهگوى .
فردوسى .
كه بيچاره باشد خداوند لاف .
فردوسى .
انديشه كن كز انديشه با مغز گردد سخن .
فردوسى . المكثار كحاطب الليل . طول اللسان يقصر الاجل . اشام كل امرء بين فكيه . سرك من دمك . المكثار مهذار . زبان در دهان پاسبان سر است .
زبان بسيار سر بر باد داده است * زبان سر را عدوى خانهزاد است .
وحشى .
چنان دان كه بىشرم بسيار گوى * نبيند بنزد كسى آبروى .
فردوسى .
هر كو زبان ز بد بسته دارد نرنجد روان .
فردوسى . ايمن امرء و اشامه بين لحييه . حديث .
الندم على السكوت خير من الندم على القول .
ز زخم سنان بيش زخم زبان * كه اين تن كند خسته و آن روان .
اسدى .
عى صامت خير من عى ناطق . * در قفس از چيست بلبل از زبان خويشتن .
ابن يمين . طوطى ز زبان خويش دربند افتاد . به هوش باش كه سر در سر زبان نكنى .
سخن هيچ مسراى با رازدار * كه او را بود نيز همساز و يار .
فردوسى .
سخن گوى چون برگشايد سخن * بمان تا بگويد تو تندى مكن
فردوسى .
ما ان ندمت على سكوتى مرة * ليكن ندمت على الكلام مرارا .
كم انسان اهلكه لسانه كم حرف ادى الى حتف .
چوگوئى همانگو كه آموختى * بآموختن در جگر سوختى .
فردوسى .
سخن سنج دينار و درهم مسنج * كه بر دانشى مردخوار است گنج .
فردوسى .
بسكه بر گفته پشيمان بودهام * بسكه بر ناگفته شادان بودهام .
رودكى