اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
اگر شاه با شاه جويد نبرد چرا بايد اين لشكر و دار و برد .
فردوسى .
اگر شاه هر هفت كشور بود چو آميزه مو شد مكدر بود « 1 »
اسدى .
رجوع به : از مرگ خود . . . ، و رجوع به : نزيبد مرا با . . . ، شود .
اگر شاهى برد هزل آبرويت وگر ماهى كند چون خاك كويت .
( مكن فحش و دروغ و هزل پيشه * مزن برپاى خود زنهار تيشه
نخيزد دشمنى الا ز هذيان . * تو هذيان بر زبان خود مگردان . . . )
ناصر خسرو .
رجوع به : اگر خواهى كه با مقدار باشى . . . ، شود .
اگر شب است روز را ، اگر شب است روشنى را مپاى
. تمثل :
اگر شب رسد روشنى را مپاى * هم اندر زمان سوى فرمان گراى .
فردوسى .
رجوع به : آب در دست دارى مخور ، شود .
اگر شرابخورى جرعهاى فشان بر خاك از آن گناه كه نففى رسد به غير چه باك .
حافظ .
نظير : و للارض من كاس الكرام نصيب .
ديدم مگسى نشسته بر پهلوى شير * گفتم چه كسى كه سخت شوخى و دلير .
گفت اى سره خسرو ددانرا چه زيان * كز پهلوى او گرسنهاى گردد سير .
و للنمل من سور الاسود نصيب .
جرعه بر خاك همى ريزم از جام شراب * جرعه بر خاك همى ريزند مردان اديب
ناجوانمردى بسيار بود چون نبود * خاك را از قدح مرد جوانمرد نصيب .
منوچهرى .
جام عيشت چو شود دستآويز * جرعه بر خاك تهىدستان ريز .
جامى .
اگر شراب ندانى خورد زهر است و اگر بدانى خوردن پادزهر
. قابوسنامه .
ساقى ار باده به اندازه خورد نوشش باد * ورنه انديشهء اين كار فراموشش باد .
حافظ .
تا نخواهد طبيعتت مىخور * چون بخواهد دگر نشايد خورد .
ابن يمين .
اگر شهريارى وگر زيردست جز از خاك تيره نيابى نشست .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
اگر صد آب حيوان خورده باشى چو عشقى در تو نبود مرده باشى . اگر صد بمانى وگر بيست و پنج ببايدت رفتن ز جاى سپنج .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
اگر صدتا پسر بزائى يكيش آقا رضا نميشه
. نميشه ، مخفف نميشود است ، نظير :
هامش
( 1 ) آميزهمو شدن دومويه شدن باشد و آن سفيد شدن تارى و سياه ماندن تاريست .