اگر ژاله هر قطرهاى در شدى چو خرمهره بازار از او پر شدى .
سعدى .
نظير :
اگر همه شب قدر بودى * شب قدر بىقدر بودى .
سعدى .
گر سنگ همه لعل بدخشان بودى * پس قيمت لعل و سنگ يكسان بودى .
سعدى .
اگر سال گردد هزار و دويست بجز خاك تيره ترا جاى نيست .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
اگر سپهر بگردد ز حال خود تو مگرد وگر زمانه نسازد تو با زمانه بساز .
مسعود سعد .
اگر از سرش يكمن ارزن بريزند دانهاى به زمين نيايد
. رجوع به : از سر تا پايش . . . ، شود .
اگر سر بايدت سر را نگهدار .
( نگهبان سرت گشته است اسرار . . . )
ناصر خسرو .
رجوع به : زبان سرخ سر سبز . . . ، شود . و رجوع به : مرد سر ميدهد و سر نميدهد ، شود .
اگر سگ بمحراب اندر شود مر آن را بزرگى سگ نشمريم .
ناصر خسرو .
نظير : سگ كه چاق شد قورمهاش نميكنند . جهود هم بسيار پول دارد . و رجوع به : اگر بپوشى .
رختى . . . ، شود .
اگر سلطان دور است خدا نزديك است
. تمثل : و اگر سلطان دور است خداى عز و جل و بندهء وى ملك الموت نزديكست .
اگر سنگ از آسمان ببارد فلان كار خواهم كرد يا فلان جا خواهم رفت
. مثال :
يكى سخت سوگندهاى دراز * بخورد و برآهيخت گرز از فراز
كه امروز من جز براين گرز جنگ * نجويم وگر بارد از ابر سنگ .
فردوسى .
اگر سنگى آن آهن سنگخاست وگر آهنى سنگ آهنرباست .
فتحعليخان .
رجوع به : اگر تو دولى ، و رجوع به از مرگ خود چاره نيست ، شود .
اگر سنگى ز گردون اندر آيد همانا عاشقانرا بر سرآيد .
ويس و رامين .
رجوع بهرجا سنگ است . . . ، شود .
اگر سوزن خياط گم نميشد روزى يك قبا مىدوخت
. كندى كار مردمان هنر و پيشهوران بيشتر براى گمشدن يا از نظر ناپديدشدن افزار خردههاى آنانست .
اگر سوسن همى خواهى نشاندن نخست از جاى سوسن سير بركن .
ز فكر تفرقه بازآى تا شوى مجموع * به حكم آنكه چو شد اهرمن سروش آمد .
حافظ .
خلوت دل نيست جاى صحبت اضداد * ديو چو بيرون رود فرشته درآيد .
حافظ .
شستشوئى كن و آنگه بخرابات خرام * تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده .
حافظ .
اگر شاه با داد و بخشايش است جهان پر ز خوبى و آسايش است .
( وگر كژى آرد بداد اندرون * كيستش بود خوردن و آب خون . )
فردوسى . رجوع به :