تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 4

مساهمون:

ص٤

آب براى من ندارد نان كه براى تو دارد

. گويند وقتى حاج ميرزا آقاسى بحفر قناتى امر داده بود روزيكه ببازديد چاهها رفت مقنى اظهار داشت كه كندن قنات درين جا بىحاصل است چه اين زمين آب ندارد . حاجى جواب داد ابله كه توئى اگر . . . مساعى وزير محمد شاه در كندن قنوات و ريختن توپ مشهور است . بيدل تخلص شاعرى در آنزمان گفته است :
نگذاشت براى شاه حاجى درمى * شد صرف قنات و توپ هر بيش و كمى نه مزرع دوست را از آن آب نمى * نه لشگر خصم را از آن توپ غمى « 1 » .

آب به روى كار آوردن

. امرى را ترقى دادن ، كاريرا رونق بخشيدن . مثال :
داراى دين طغا تيمور خان كه ملك را * آورد ز ابر معدلت آبى به روى كار
. ابن يمين .
ز شوق در جگرم آتش است بنشاند * به روى كار من خسته آب باز آرد
. رفيع الدين .
زمانه را ز تو آبى به روى كار آمد * روا بود كه كنون روى كار بشناسد
. ظهير فاريابى .
در خشكسال مكرمت از آب رأفتت * آرد به روى كار مرا روزگار آب
. ابن يمين .
گفتا كه بوده است ز چشم اميد اين * كآرد بلطف بازم بر روى كار آب
. ابن يمين .
گرچه از سرما ز سر تا پاى شمع افسرده شد * شب از آن زنده است كاندر تنش آب از آتشست آتش آورده است آبى هم به روى كار شمع * بنگر اينك چشمهء كآبش روان از آتش است
. ابن يمين . يعنى وقت است كه آب روى كار آورم . مرزبان‌نامه . در حفظ مصالح ولايت شروع كرد بر توقع آنكه مگر كرمانرا از خاك افتادگى بردارد يا آبى به روى كار آرد . تاريخ سلاجقهء كرمان محمد بن ابراهيم . و خضروار آب زندگانى او من به روى كار آوردم . مرزبان‌نامه .

آب بريسمان بستن

. كارى بيهوده كردن . بامرى غير ممكن دست زدن . رجوع به آب با غربال پيمودن شود .

آب به زير هشتن

. فريفتن . مثال :
به جائى نخسبد عقاب دلير * كه آبى توان هشتن او را به زير
. نظامى . و امروز هم گويند فلان جائى نميخوابد كه آب زيرش برود يعنى فريب نميخورد .

آب بسوراخ مورچه ريخته‌اند

. جمعى كثير از جائى دفعة بيرون آمده‌اند . نظير : چوب بلانهء زنبور كرده‌اند .

آب بغربال پيمودن

. عملى بىفايده كردن ، بأمرى ممتنع عزم نمودن . مثال :
اين باز سيبه پيسه نگر بىپر و چنگال * كو هيچ نه آرام همى گيرد و نه هال مانند مارى است كه نيميش سپيد است * از سوى سر و زشت و سياهست بدنبال
هامش
( 1 ) اين قطعه را با تصحيفى بيغما نيز نسبت داده‌اند .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 4 | على اكبر دهخدا