تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
نظير :
يكتن آسوده در جهان ديديم * آن هم آسوده‌اش تخلص بود . اگر غم را چو آتش دود بودى * جهان تاريك بودى جاودانه .
شهيد بلخى .
اگر چند خوارى كند روزگار شهان و بزرگان نباشند خوار . اسدى . رجوع به : از اسب افتاده‌ايم . . . ، شود .
اگر چند در كين مدارا بهست كه گفتت باژدر محابا بهست
( . . . كديور بدانسان كه با دستره ببرد همى اسپناغ و تره * سر بد كنش بايد ايدون بريد كه ديگر نيارد بگيتى چريد . )
حضرت اديب . رجوع به : از مرده حديث نبايد ، شود .
اگر چند فرزند چون ديو زشت بود نزد مادر چو حور بهشت . اسدى . نظير :
بود مه بچه در چشم خبز دو .
همه كس را عقل بكمال نمايد و فرزند بجمال .
سعدى . المرء مفتون بعقله و شعره و ابنه . القر نبى فى عين امها حسنه . خاله سوسگه به بچه‌اش ميگويد قربان دست و پاى بلوريت . كل شيئى يحب ولده حتى الحبارى . كل فتاة بأبها معجبه و رجوع به : از محبت نار نورى مىشود ،
اگر چند . . . . . . ل است چو مادر ندارد شكسته دل است . فردوسى . ى .
اگر چند مانى ببايد شدن پس آن شدن نيست بازآمدن . فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
اگر چوب حاكم نباشد ز پى كند زنگى مست در كعبه قى . رجوع به : از بند گيرد بندانديش پند ، شود .
اگرچه آب زلال است زندگانى خلق بسى چو ماند چون زهر گردد آب زلال . قطران . نظير :
اگر خود بمانى بگيتى دراز * ز رنج تن آيد برفتن نياز بدانگه كه خم گيردت يال و پشت * بجز باد چيزى ندارى بمشت گرانى درآيد تو را درد و گوش * نه تن ماندت بر يكى سان نه هوش نبينى به چشم و نپوئى بپاى * بگوئى ببانگ بلند اى خداى مرا پيش خود بر به زودى نه دير * كه گشتم من از خاك تاريك سير .
فردوسى .
اگرچه آب گل پاك است و خوشبوى نباشد تشنه را چون آب در جوى . ويس و رامين .
اگرچه آفت عمر انتظار است چو سر با وصل دارد سهل كار است . رجوع به : اگرچه تلخ باشد . . . ، شود .

اگرچه برادر بود دوست به

( . . . چو دشمن شود بىرگ و پوست به . )
فردوسى . رجوع به : آنكه مرد دها و تلبيس است ، شود .
اگرچه پادشاه و كامرانيم ز دشمن دوست كردن كى توانيم . ويس و رامين .