نظير :
يكتن آسوده در جهان ديديم * آن هم آسودهاش تخلص بود .
اگر غم را چو آتش دود بودى * جهان تاريك بودى جاودانه .
شهيد بلخى .
اگر چند خوارى كند روزگار شهان و بزرگان نباشند خوار .
اسدى .
رجوع به : از اسب افتادهايم . . . ، شود .
اگر چند در كين مدارا بهست كه گفتت باژدر محابا بهست
( . . . كديور بدانسان كه با دستره ببرد همى اسپناغ و تره * سر بد كنش بايد ايدون بريد
كه ديگر نيارد بگيتى چريد . )
حضرت اديب . رجوع به : از مرده حديث نبايد ، شود .
اگر چند فرزند چون ديو زشت بود نزد مادر چو حور بهشت .
اسدى .
نظير :
بود مه بچه در چشم خبز دو .
همه كس را عقل بكمال نمايد و فرزند بجمال .
سعدى . المرء مفتون بعقله و شعره و ابنه . القر نبى فى عين امها حسنه . خاله سوسگه به بچهاش ميگويد قربان دست و پاى بلوريت . كل شيئى يحب ولده حتى الحبارى . كل فتاة بأبها معجبه و رجوع به : از محبت نار نورى مىشود ،
اگر چند . . . . . . ل است چو مادر ندارد شكسته دل است .
فردوسى . ى .
اگر چند مانى ببايد شدن پس آن شدن نيست بازآمدن .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
اگر چوب حاكم نباشد ز پى كند زنگى مست در كعبه قى .
رجوع به : از بند گيرد بندانديش پند ، شود .
اگرچه آب زلال است زندگانى خلق بسى چو ماند چون زهر گردد آب زلال .
قطران .
نظير :
اگر خود بمانى بگيتى دراز * ز رنج تن آيد برفتن نياز
بدانگه كه خم گيردت يال و پشت * بجز باد چيزى ندارى بمشت
گرانى درآيد تو را درد و گوش * نه تن ماندت بر يكى سان نه هوش
نبينى به چشم و نپوئى بپاى * بگوئى ببانگ بلند اى خداى
مرا پيش خود بر به زودى نه دير * كه گشتم من از خاك تاريك سير .
فردوسى .
اگرچه آب گل پاك است و خوشبوى نباشد تشنه را چون آب در جوى .
ويس و رامين .
اگرچه آفت عمر انتظار است چو سر با وصل دارد سهل كار است .
رجوع به :
اگرچه تلخ باشد . . . ، شود .
اگرچه برادر بود دوست به
( . . . چو دشمن شود بىرگ و پوست به . )
فردوسى .
رجوع به : آنكه مرد دها و تلبيس است ، شود .
اگرچه پادشاه و كامرانيم ز دشمن دوست كردن كى توانيم .
ويس و رامين .