( بلا بىدل بلا بىدل بلا بى * گنه چشمان كرن دل مبتلا بى . . . )
بابا طاهر . نظير : ديده مىبيند دل ميخواهد . چشم مىبيند دل ميخواهد . خواهى كه بكس دل ندهى ديده ببند . نعم حاجب الشهوات غض البصر .
منگر اندر بنان كه آخر كار * نگرستن گرستن آرد بار .
سنائى .
همه مهرى ز ناديدن بكاهد * اگر ديده نبيند دل نخواهد .
ويس و رامين .
آسودگى بكنج قناعت نشستن است * سير بهشت در گرو چشم بستن است .
صائب .
رجوع به : خر رفت و رسن برد ، شود .
اگر چند از آهو بود پشك و مشك ولى پشك چون مشك نارد بها .
( خسيسى اگر لاف آن مىزند * كه باشد يكى در نسب اصل ما
نيم منكر اين ولى در حسب ميان من و او بود فرقها . . . )
ابن يمين . رجوع به : آنجا كه بزرگ بايدت بود . . . ، شود .
اگر چند از عنصر پاكزاد بود چغز تن پيسه ناپاكزاد .
حضرت اديب .
اگر چند از مار گيرند زهر هم از وى توان يافت ترياك بهر .
اسدى .
رجوع به : ابلهى ديد اشترى بچرا . . . ، شود .
اگر چند باشد سرافراز شاه بدستور گردد دلاراى گاه .
فردوسى .
اگر چند باشد شب ديرباز بر او تيرگى هم نماند دراز .
( . . . شود روز چون چشمه رخشان شود * جهان چون نگين بدخشان شود . )
فردوسى . رجوع به : از پى هر گريه آخر خندهايست ، شود .
اگر چند بدخواه كشتن نكوست از آن كشتن آن به كه گرددت دوست .
اسدى .
رجوع به : آخر الحيل السيف ، شود .
اگر چند بر گوهر افسون كنى بكوشى كش از رنگ بيرون كنى چو پروردگارش چنان آفريد نيابى تو بر بند يزدان كليد .
رجوع به : از مار نزايد جز ماربچه ، شود .
اگر چند بسيار مانى بجاى هم آخر سرآيد سپنجى سراى .
اسدى .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
اگر چند بفزايد از رنج گنج همه گنج گيتى نيرزد برنج .
فردوسى .
اگر چند پنهان كند مرد راز پديد آردش روزگار دراز .
اسدى .
نظير : آبستنى نهان بود و زادن آشكار . هيچچيز پنهان نمىماند . حرف « 1 » پنهان نمىماند .
اگر چند پوئى و جوئى بسى ز گيتى بىانده نيابى كسى .
اسدى .
هامش
( 1 ) مراد از حرف گفتار است .