هر آنكو كه گردد بگردد دروغ * ستمكاره خوانيمش و بىفروغ .
فردوسى .
زبان را مگردان بگرد دروغ * چو خواهى كه تاج از تو يابد فروغ .
فردوسى .
زبان چرب گويا و دل پر دروغ * بر مرد دانا نگيرد فروغ .
فردوسى .
سپهبد بكژى نگيرد فروغ * روان خيره پرتاب و دل پردروغ .
فردوسى .
رخ مرد را تيره دارد دروغ * بلنديش هرگز نگيرد فروغ .
فردوسى .
همه نيكنامى به و راستى * كه كرد اى پسر سود در كاستى .
فردوسى .
بهركار در پيشه كن راستى * چو خواهى كه نگزايدت كاستى .
فردوسى .
هر آنجا كه روشن شود راستى * فروغ دروغ آورد كاستى .
فردوسى .
ز كژى گريزان شود راستى * پديد آرد از هرسوئى كاستى .
فردوسى .
كسى كو بتابد سر از راستى * كژى گيردش كار در كاستى .
فردوسى .
همه راستى كن كه از راستى * نيايد به كار اندرون كاستى .
فردوسى .
همه مردمى بايد و راستى * نبايد بداد اندرون كاستى .
فردوسى .
ز نيرو بود مرد را راستى * ز سستى دروغ آيد و كاستى .
فردوسى .
مگوئيد يك سر جز از راستى * نيايد ز دانندگان كاستى .
فردوسى .
گشاده است بر ما در راستى * چه كوبيم خيره در كاستى .
فردوسى .
چو با دل زبان را بود راستى * به بندد ز هر سو در كاستى .
فردوسى .
كه ( دل را ز مهر كسى برگسل * كجا نيستش با زبان راست دل .
فردوسى .
هرآنكس كه با تو نگويد درست * چنان دان كه او دشمن جان تست .
فردوسى .
مكن دوستى با دروغ آزماى * همان نيز با مرد ناپاك راى .
فردوسى .
مياميز با مردم كژگوى * كه او را نباشد سخن جز به روى .
فردوسى .
بكژى تو را راه تاريكتر * سوى راستى راه باريكتر .
فردوسى .
و رجوع به : اگر خواهى هر از دو سر آبروى ، شود .
اگر جوش مگس خواهى بصحرا آر حلوا را .
( تو حلوا كردهء پنهان مگسها جمله سرگردان . . . )
مغربى . نظير :
مگس جائى نخواهد رفت جز دكان حلوائى .
سعدى .
اگر چراغ بميرد صبا چه غم دارد وگر بسوزد كتان چه غم خورد مهتاب .
سعدى .
رجوع به : اگر بسوزد كتان . . . ، شود .
اگر چرخ گردون كشد زين تو سرانجام خشت است بالين تو .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
اگر چشمان نكردى ديدهبونى چه ذونه دل كه خوبان در كجايى .