تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 3

مساهمون:

ص٣
آب انگور نكو خور كه مباح است و حلال آب زمزم نخورى بد كه حرامت باشد . ابن يمين .

آب بابادانى ميرود

. رود و جوى منتهى به شهر يا ده مىشود ، آشاميدن علامت سيرى آشامنده است .

آب باب مىخورد زور بر ميدارد

. يارى دادن به يكديگر يارى دهندگان را قوى سازد . تمثل :
آب را چون مدد بود از آب * گلستان گردد آنچه بود خراب
. سنائى .
دوستان همچو آب ره سپرند * كآبها پايهاى يكدگرند راه بىيار زفت باشد زفت * جز به آب آب كى تواند رفت
. سنائى .

آب با غربال پيمودن

. كارى عبث كردن . نظير : آب بريسمان بستن . خشت بر آب زدن . نقش بر آب زدن . باد در قفس كردن . باد بچنبر بستن آب دريا بكيل پيمودن . مهتاب بگز پيمودن . آهن سرد كوفتن . باد پيمودن . در قفس دميدن . سوداى خام پختن . آب در هاون سودن . گره بباد زدن .

آب به دهان آوردن

. رغبتى مفرط به چيزى پيدا كردن . مثال .
قرص گرم و بره با هم بر سر خوان فلك * ابر تا ديده است آب اندر دهان مىآورد
. ساوجى .
شير گردون بيشه‌گر بر مرغزارت بگذرد * از صفاى شير حوضت آبش آيد در دهان
. ساوجى .

آب بر آتش زدن

. فتنهء را نشاندن ، غمى را تسلى دادن . مثال :
يك صراحى آب چون آتش فرست * تا از آن آبى برين آتش زنم
فرقدى .
ساقى سيم تن چه خسبى خيز * آب شادى بر آتش غم ريز
. سعدى .
آبى بر آتش دل ما هيچكس نزد * هرچند پيش محرم و بيگانه سوختيم
. بابافغانى .
هفت اختر بىآب را كز خاكيان خون ميخورند * هم آب بر آتش زنم هم باد ايشان بشكنم
. مولوى .
پنج قلاشيم در بيغولهء * با حريفى كو رباب خوش زند چرخ مردم‌خوار گوئى خصم ماست * تا چو برخيزيم بر هر شش زند بىشرابى آتش اندر ما زده است * كيست كو آبى برين آتش زند
. انورى .
اميد را جگر از تاب حرص سوخته بود * وليك فيض سحابت بر آتشش زد آب
. رفيع الدين لنبانى .

آب بر آسمان انداختن

. بسيار خشمگين شدن . مثال : . . . . . و بو نصر بر آسمان آب انداخت كه تا يك سر اسب و استر به كار است و اضطرابها كرد و گفت چون كار بو نصر بدان منزلت رسيد كه بگفتار بو الحسن ايدونى بر وى دستورى نويسند زندان و خوارى و درويشى و مرگ بر وى خوشتر . ابو الفضل بيهقى