رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
اگر تخت جوئى هنر بايدت .
( . . . چو سبزى دهد شاخ بر بايدت . )
فردوسى .
نظير :
عروس ملك كسى در كنار گيرد تنگ * كه بوسه بر لب شمشير آبدار دهد .
ظهير فاريابى .
اگر تخت سورت ببايد همى غم و رنج گورت ببايد همى .
فردوسى . ى .
اگر تخت يا بى وگر تاج و گنج وگرچند پوينده باشى برنج سرانجام جاى تو خاك است و خشت جز از تخم نيكى نبايدت كشت .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
اگر ترسى وگر نترسى يكيست ببايد شد نمان و زان چاره نيست .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
اگر تنگدستى مرو پيش يار وگر سيم دارى بيا و بيار .
سعدى .
نظير : عاشقم پول ندارم كوزهت را بده آب بيارم .
دوست مشمار آنكه در نعمت زند * لاف يارى و برادرخواندگى
دوست آن باشد كه گيرد دست دوست * در پريشانحالى و درماندگى
سعدى .
رجوع به : اين دغل دوستان كه مىبينى . . . ، شود .
اگر تو دولى من بند دولم
. دول همان دلو است و مراد اينكه فريب تو نخورم يا مغلوب تو نشوم . نظير : ان تك ضبافانى حسله . حوتا تماقس .
و ان تك سباحا فانى لسابح * و ان تك غواصا فحوتا تماقس .
اگر سنگى آن آهن سنگخاست * وگر آهنى سنگ آهنرباست .
فتحعليخان .
اگر تو را زر باشد عالميت برادر باشد
. رجوع به : زر بر سر فولاد نهى . . . ، شود .
اگر تو ز آموختن سر نتابى بجويد سر تو همى سرورى را .
ناصر خسرو .
رجوع به : آنكس كه داناتر است ، شود .
اگر تو عمهاى من مادرستم .
رجوع به : آه صاحب درد را باشد اثر ، شود .
اگر تو مادرى من عمه هستم
. مهر عمه ببرادرزادگان كم از مهر مادر نباشد .
اگر تو مرا عاق كنى من هم تو را عوق كنم
. پدرى پسر را مىگفت اگر گفتههاى من فرمان نكنى تو را عاق كنم . پسر جواب داد من نيز در عوض تو را عوق سازم . پدر پرسيد عوق چگونه باشد . گفت شبانگاه بر آستانهء مساجد و حمامها پليدى كنم و شبگير چون مسلمانان بدين دو جاى آمد و شد كنند كفش و جامهشان بيالايد و بر پدر مرتكب لعن فرستند .
اگر تو يك فريسى من صدتا فريسم
. فريس در لهجهء سياهان پليس باشد . و عبارت مزبور از كنيزكى سياه مثل شده است كه وقتى در محاجهء با يكى از مأمورين پليس گفته است نظير :
اگر تو دولى من بند دولم .