اگر بردارى بردارند
. نقل از العراضه . اگر در شفقت و رحم خويش به زيردستان مضايقت كنى خدا نيز از رحمت و عطوفت خود دريغ فرمايد .
اگر بردبارى سر مردميست بنابردباران بيايد گريست .
فردوسى . رجوع به : آن ميوه كه از صبر برآمد . . . ، شود .
اگر بردبارى ز حد بگذرد دلاور گمانى بسستى برد .
فردوسى ؟ نقل از العراضه .
اگر بر ديدهء مجنون نشينى به غير از خوبى ليلى نبينى .
( به مجنون گفت روزى عيبجوئى * كه پيدا كن به از ليلى نكوئى
كه ليلى گرچه در چشم تو حوريست * بهر عضوى ز اعضايش قصوريست
ز گفت عيبجو مجنون برآشفت * در آن آشفتگى خندان شد و گفت
كه گر . . . )
وحشى .
رجوع به : از محبت نار نورى مىشود ، شود .
اگر بركهء پر كنند از گلاب سگى در وى افتد شود منجلاب .
سعدى .
رجوع به : آلود چوبه آلو نكرد . . . شود .
اگر بريان كند بهرام گورى نه چون پاى ملخ باشد ز مورى .
سعدى .
رجوع به : ارمغان ملخ . . . و رجوع به : از گدايان ظريفتر . . . ، شود .
اگر بس بدى ديدن آشكار زين نامدى ديدن دل به كار .
( . . . همى ديدن دل طلب هر زمان * كه از ديدن دل فزايد روان . )
اسدى . نظير :
به چشم دلت ديد بايد جهان * كه چشم سر تو نبيند نهان
بدين آشكارت ببين آشكار * نهانيت را بر نهانى گمار .
رودكى ؟
به چشم نهان بين نهان جهان را * كه چشم عيانبين نبيند نهان را .
ناصر خسرو .
چشم سر نقش اين و آن بيند * آنچه سر است چشم جان بيند .
سنائى .
چشم سر ملك و چشم سر دين است * اين جهان بين و آن نهانبين است
اين و آن هردو يار يكديگرند * هم خزان هم بهار يكديگرند .
سنائى .
چشم دل باز كن كه جان بينى * آنچه ناديدنيست آن بينى .
هاتف .
اگر بسوزد كتان چه غم خورد مهتاب .
( اگر چراغ بميرد صبا چه غم دارد * و گر . . . )
سعدى نظير :
فرشتهء كه وكيل است بر خزاين باد * چه غم خورد كه بميرد چراغ پيرزنى
قضا دگر نشود گر هزار ناله و آه * بشكر يا بشكايت برآيد از دهنى .
رجوع به : آه سعدى اثر كند . . . ، و رجوع به : از تو نپرسند درازى شب . . . ، شود .
اگر بگروى تو بروز حساب . مفرماى درويش را شايگان « 1 »
. ابو الحسن شهيد .
نظير :
چنين گفت هارون مرا روز مرگ * مفرماى ميچ آدمى را مجرگ . « 2 »
ابو شكور بلخى .
هامش
( 1 ) شايگان بيگارى باشد .
( 2 ) مجرگ بمعنى سخره است .