پر پيچ دارم . . . )
عطار .
اگر بابا بيلزنى باغچهء خودت را بيل بزن
. نظير : اگر نى زنى چرا بابات از حصبه مرد .
اگر دانى كه نان دادن ثوابست * خودت ميخور كه بغدادت خرابست .
دستت چرب است بمال بسرت . كان النبى اذا دعا بدأ بنفسه . عمك اول شارب . سغل الحلى اهله ان يعارا . شغلت شعابى جدوى . اگر جراحى رودهء خودت را جا بگذار .
و رجوع به : آه از اين واعظان منبر . . . ، شود .
اگر با تو گردون نشيند براز نيابى هم از گردش او جواز .
( . . . هم او تاج و تخت و بلندى دهد * هم او تيرگى و نژندى دهد
بدشمن همى ماند و هم بدوست گهى مغز يا بى از او گاه پوست * سرت گر بسايد بر ابر سياه
سرانجام خاك است از او جايگاه . )
فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود .
اگر باديدهاى ناديده مشنو تو برهان خواه و بر تقليد مگرو .
( مكن باور سخنهاى شنيده * شنيده كى بود هرگز چو ديده . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : از خلاف آمد عادت . . . ، شود .
اگر باران بكوهستان نبارد بسالى دجله گردد خشكرودى .
( چو دخلت نيست خرج آهستهتر كن * كه ميگويند ملاحان سرودى . . . )
سعدى . رجوع به :
اسراف حرام است ، شود .
اگر بار خار است و خود كشتهء وگر پرنيان است و خود رشتهء
( درختى كه پروردى آمد ببار * هماكنون بديدى برش در كنار . . . )
نقل از تاريخ گيلان مير ظهير الدين مرعشى .
رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
اگر بارهء آهنينى بپاى سپهرت بسايد نمانى بجاى .
فردوسى .
رجوع به : از مرگ به خود چاره نيست شود ،
اگر بارى ز دوشم برندارى چرا بارى بسر بارم گذارى .
نظير :
يار شاطر باش نه بار خاطر .
اگر با زور پيل و طبع شيرى مكن با آتش سوزان دليرى .
ويس و رامين .
رجوع به : پنجه با ساعد . . . ، شود .
اگر بپوشى رختى نشينى تختى مىبينمت به چشم آنوقتى
. نظير :
مپندار گر سفله قارون شود * كه طبع لئيمش دگرگون شود .
سعدى .
اگر ريگ بيابان در شود چشم گدايان پر نشود . سعدى . گدا اگر همه عالم به دو دهند