تخلف معلول از علت محال است .
اگر آلوده شد گوهر بيك ننگ نشويد آب صد دريا از او زنگ .
ويس و رامين . رجوع به : يك جامه بدر به نيكنامى ، شود .
اگر ابلهى مشك را گنده گفت تو مجموع باش او پراكنده گفت .
سعدى .
اگر از خرقه كس درويش بودى رئيس خرقهپوشان ميش بودى .
( . . . اگر مرد خدا آن عام چرخى « 1 » است * بلاشك آسيا معروف كرخى است . )
اگر از خويش برون آمدهاى چون مردان باش آسوده كه ديگر سفرى نيست ترا
( . . . بكسل از خويش بهر خار كه خواهى پيوند * كه در اين ره ز تو ناسازترى نيست ترا . )
صائب .
اگر از فرق تا قدم هنرى چون بخيلى ز خاك ره بترى .
( بخيل عيبى است در نهاد بشر * كه از آن عيب نيست هيچ بتر . . . )
نظير :
بخل عيبى است كه صد فضل بپوشاند وجود * كيميائى است كه صد عيب هنر گرداند .
رجوع به : السخى لا يدخل النار و لو كان فاسقا ، شود .
اگر از هردو جانب جاهلانند اگر زنجير باشد بكسلانند .
( دو صاحبدل نگهدارند موئى * هميدون سركشى و آزرم جوئى و . . . . )
سعدى . نظير : ميخ دو سر به زمين فرو نرود . يكىتان من باشيد ديگرى نيممن .
اگر اسب تازى است يك تازيانه
. رجوع به : آنكس است اهل بشارت . . . ، شود .
اگر اشتر و اسب و استر نباشد كجا قهرمانى بود قهرمانرا .
ناصر خسرو .
رجوع به : ابى اللّه ان يجرى . . . ، و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
اگر اطلس كنى كمخا بپوشى همان سفد و سرو سبزى فروشى . « 2 »
نظير : اگر بپوشى رختى نشينى تختى ميبينمت به چشم آنوقتى . رجوع به : ابلهى صد دبيقى و ديبا . . ) شود .
اگر اميد رنجورى نمايد ز نوميدى بسى نوميدى آيد .
ويس و رامين . نظير :
آدمى بأميد زنده است .
اگر اهلى مده ديوانه را مى .
( به قدر عقل هركس گوى با وى . . . )
ناصر خسرو .
رجوع به : سرود يا دمستان دادن ، شود .
اگر ايمانت هست و تقوى نيست خاتم ملك بىسليمانست .
اديب صابر .
اگر اين خر بيفتد هيچ دارم .
( مگر ميرفت استاد مهينه * خرى مىبرد بارش آبگينه
يكى گفتش كه بس آهسته كارى * بدين آهستگى بر خر چه دارى
بگفتا هيچ ، دل
هامش
( 1 ) چرخ رقصى دورى است كه صوفيان گاه سماع كنند .
( 2 ) كنى مصراع اول مشتق از كندن است . سفد و سر بلهجهء كرمانيان سبد بر سر باشد .