تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 2

مساهمون:

ص٢

آب از دستش نمىچكد

. بسيار ممسك است . نظير : ناخن خشك است .

آب از دهان سرازير شدن

. بىنهايت شيفتهء چيزى گشتن .

آب از سر تيره است

. خلل و نقص از مرتبتى بالاست . مثال :
تا تيره شده است آبم از سر * اشكم بخلاف آن چو رنگ است « 1 »
. انورى .
مرا گوئى كه آب از كار بردى * نبردم خود ز سر تيره است آبم
. فتوحى مروزى .
آب از سر تيره است اى خيره خشم * پيشتر بنگر يكى بگشاى چشم
. جلال الدين رومى .
زان زلف كه از حلقه همه زنجير است * عمرى است كه بر من غم و سودا چيره است هجران تو زان تيره بكرد آب سرم * تا بشناسم كه آبم از سر تيره است
. محمد بن نصير نظير : آب از بنه تيره است . آب از سرچشمه گل است .
گلهء ما را گله از گرگ نيست * كاين همه بيداد شبان مىكند
. سعدى .

آب از سرچشمه گل است

. عيب كار يا مانع امر از مقامى بالاتر است . رجوع به آب از سر تيره است شود .

آب از سر گذشتن

. بدبختى بمنتهى رسيدن . مثال :
مرا بگذشت آب و رفت از سر * برين حالم مدارا نيست درخور
. ويس و رامين .
دل به من گويد چون آب تو از سر بگذشت * روى بر خاك نه از جور وى و زار بنال
. رضى نيشابورى .
ساقى بده آن آب روان‌پرور ما * آن آب روان‌پرور چون آذر ما ما از سر اين آب نخواهيم گذشت * صد بار اگر بگذرد آب از سر ما
. مرحوم ذكاء الملك فروغى .
سر از خواب گران وقتى برآريم * كه مان بگذشته باشد آب از سر
. كمالى .
مى كنش زبب سراى دلبر من * يار آبى كه گذشت از سر من
. ايرج ميرزا .

آب از كسى گشادن

. اعانت و يارى از طرف كسى حاصل آمدن . مثال :
هزار بيت بگفتم كه آب از آن بچكيد * كه جز ز ديده دگر آبم از كسى نگشاد
. كاتبى .
آب اگرچه كمترك نيرو كند بندروغ « 2 » از سست باشد بشكند . رودكى .

آب انبار شلوغ كوزه بسيار مىشكند

. نظير : خانهء را كه دو كدبانوست خاك تا زانوست . ماما كه دو تا شد سر بچه كج بيرون مىآيد . آشپز كه دو تا شد آش يا شور است يا بىمزه . من كثرة الملاحين غرقت السفينة .
خردمند گويد كه در يك سراى * چو فرمان دو گردد نماند بجاى .
فردوسى .
بيك تا جور تخت باشد بلند * چو افزون شود ملك يابد گزند
. نظامى . ديك شراكت به جوش نيايد .
هامش
( 1 ) رنگ بمعنى خون است . ( 2 ) بندروغ بند رسد آب باشد .