اعرف الفرق بين دال و ذال و هى اصل بالفارسية معظم كل ما قبله سكون بلاوا ى فدال و ماسواه بمعجم .
ظهير فاريابى .
نقل از تاريخ گزيده رجوع به : در زبان فارسى . . . ، شود .
اعز من كبريت الاحمر
. كميابتر از زر سرخ ، يا كيميا .
اعط اخاك تمره فان ابى فجمره
. نظير :
كرا خرما نسازد خار سازد * كرا منبر نسازد دار سازد .
ويس و رامين .
اعط القوس باريها
. كمانرا بكمانگر ده . نظير : نان را بده بنانوا يك نان هم بالاش .
اعط كل بدن ما اعتاده
. حديث . بهر تن آن ده كه بدان پرورده و آموختگار است .
اعظم الجهاد كلمة حق عند سلطان جائر
. بزرگترين چالش و كوشش مرد را ، گفتارى راست با شاهى بيدادگر باشد .
اعقل و توكل
. حديث . اقتباس :
گفت پيغمبر بآواز بلند * با توكل زانوى اشتر به بند .
جلال الدين .
صرف بيكارى مگردان روزگار خويش را * پردهء روى توكل ساز كار خويش را .
صائب .
صاحب خانه اگر باز نبندد در خويش * نه عجب باشد اگر دزد درآيد از در
هركه او از خود و از خانه حراست نكند * نبود حارس او نيز خداى اكبر
نيست مردم را جز آنچه در آن رنج برد * اينچنين گفت خدامان بهمايون دفتر
پس تو چون رنج نبردى ز كى ميجوئى گنج * پس تو چون سنگ نكندى ز كه ميجوئى زر .
ملك الشعراء بهار .
رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
اعلمه الرماية كل يوم فلما استد ساعده رمانى .
( فيا عجبا لمن ربيت طفلا القمه بأطراف البنان . . . ) نظير :
كس نياموخت علم تير از من * كه مرا عاقبت نشانه نكرد .
سعدى .
اى تازه نهال خار جورت * اول بر پاى باغبان رفت .
با هركه دوستى خود اظهار ميكنم * خوابيده دشمنى است كه بيدار ميكنم .
ز دشمن ميگريزم دوست ميآيد بجنگ من .
اعمالكم عمالكم
. حديث . كارهاى مرد كارگران اويند . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
اعمال مسلم را ، ( يا ) اعمال مؤمن را بايد حمل به صحت كرد
. نظير : ضع امر اخيك على احسنه . حديث . اخوك دينك فاحتط لدينك . حديث .
اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ .
قرآن كريم . سورهء 49 . آيهء 12 . اكثر الظنون ميون .
بدگمان باشد هميشه زشتكار * نامهء خود خواند اندر حق يار .
مولوى .