كه هركس در جهان نيكوست رويش * بسى بهتر ز روى اوست خويش
به صورت هركه زشت آمد سرشتش * بد است از روى زشتش خوى زشتش
چنان كز زشت نيكوئى نيايد * ز نيكو نيز بد خوئى نيايد .
جامى
رجوع به : مثل فوق شود .
اطلبوا العلم من المهد الى اللحد
. حديث . از گاهواره تا گور در پى دانش رويد . رجوع به : آنكس كه داناتر است ، شود .
اطلبوا العلم و لو بالصين
. حديث . دانش را اگر چند در چين باشد بجوئيد . اقتباس :
در پى علم دين ببايد رفت * اگرت تا بچين ببايد رفت .
اوحدى .
هيچ شنيدى كه چه گفته رسول * بار خدا و شرف المرسلين
گفت ببايد كه بجوئى تو علم * ور نبود جايگهش جز بچين .
ناصر خسرو .
طلب علمت فرمود رسول حق * گر سفر بايد كردن به مثل تا چين .
ناصر خسرو .
هست آن پر در نگارستان چين * اطلبوا العلم و لو بالصين ببين .
عطار .
سنگ گشته مردى اندر كوه چين * اشك ميباريد چشمش بر زمين
بر زمين ميريخت اشكش زاروار * سنگ ميشد اشك آن مرد آشكار
آنچنان سنگى كه گر در دست ميغ * او فتادى زان بباريدى دريغ
هست علم آن مرد پاك راستگو * گر بچين بايد شدن او را بجو .
عطار .
رجوع به : آنكس كه داناتر است ، شود .
اطلس كهنه شود اما پا تا به نشود
. رجوع به : از اسب افتادهايم . . . ، شود .
اطلس كى باشد همتاى برد .
( در سفر افتند بهم يكدگر * مروزى و رازى و رومى و كرد
خانهء خود باز رود هريكى . . . )
رودكى ؟
اطلس و اكسون ليلى پوست است پوست خواهد هركه ليلى دوست است
عطار .
نظير :
بردهام در پوست بوى دوست من * كى ستانم جامهاى جز پوست من .
عطار .
رجوع به : سك ليلى است چونش خوار دارم ، و رجوع به : هرچه از دوست ميرسد . . . ، شود .
اظلم الاشياء دار الحبيب بلا حبيب
. از كشف المحجوب . دلگيرترين جايگاه خانهء دوست بىخود دوست باشد .
اظهار عجز پيش ستمگر روا مدار اشك كباب مايهء طغيان آتش است .
اعادة الاعتذار تذكير للذنب
. واگويهء عذر يادآورى گناه است . على عليه السلام .
اعتبار سخن عام چه خواهد بودن .
( باده خور غم مخور و پند مقلد منيوش . . . )
حافظ .