تمثل : هرچند اين همه حال نيرنگ است و برآن داهيان و سوختگان بنشود و دانند كه افروشهء نانست . ابو الفضل بيهقى .
افزونئى كه خاك شود فردا آن بىگمان كمى است نه افزونى .
ناصر خسرو .
افزون ز هزار كعبه آمد يكدل .
( در راه خدا دو كعبه آمد منزل * يك كعبهء صورتست و يك كعبهء دل
تا بتوانى زيارت دلها كن * ك . . . )
خواجه عبد اللّه انصارى .
افسانهء كه كس نتواند شنيدنش .
( . . . يا رب بر اهل بيت چه آمد ز ديدنش . )
افسردهدل افسرده كند انجمنى را .
( در محفل خود راه مده همچو منى را * ك . . . )
نظير :
تا نيايد غم و نكاهد عمر * روى غمگين و روى مرده مبين
تا نگردد دل تو افسرده * چهرهء مردم فسرده مبين .
افسرى كان نه دين نهد بر سر خواهش افسر شمار و خواه افسار .
سنائى .
افسوس كرد نتوان بر شير مرغزارى .
( اين جايگاه نتوان تزوير شعر كردن . . . )
منوچهرى .
افسوس استهزاء و ريشخند است .
افضل الاشكال شكل المستدير
. تمثل :
شكل قد مستطيلت كاشكى ديدى حكيم * تا نگفتى افضل الاشكال شكل المستدير .
ساوجى .
رجوع به : اعدل الاشكال . . . ، شود .
افضل الاعمال احمزها
. حديث . احمزها اى امتنها و اقوبها . از صراح .
افضل الاعمال سقى الماء
. حديث . بزرگترين كارها سيرابكردن تشنگان باشد .
افعى كشتن و بچه نگاهداشتن كار خردمندان نيست
. سعدى . نظير :
كشى افعى و بچهاش پرورى * بديوانگى ماند اين داورى .
فردوسى .
رجوع به : آتش نشاندن و اخگر . . . ، شود .
افعى گزيده ميرمد از شكل ريسمان .
( سنبل اسير زلف تو را دام وحشت است . . . )
سليم . رجوع بمار گزيده از ريسمان . . . ، شود .
افكنده بود شاخ كه بيش آرد بار .
( آلت حشمت چندان و تواضع چندان * آرى . . . )
عثمان مختارى . نظير : درخت هرچه پربارتر سرش خميدهتر . رجوع به : از تواضع بزرگوار شوى ، شود .
افكندهء خود را بر بايد داشت .
( از شكستهء خود موميائى دريغ نمىبايد داشت ( و . . . )
مرزباننامه .
افكنده همچو سفره مباش از براى نان همچون تنور گرم مشو از پى شكم .
( . . . تو مست خواب غفلتى و از براى تو * ايزد فكنده خوان كرم در سپيدهدم . )
اقاربك عقاربك
. نزديكان تو كژدمان تو باشند . تمثل :