تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
تمثل : هرچند اين همه حال نيرنگ است و برآن داهيان و سوختگان بنشود و دانند كه افروشهء نانست . ابو الفضل بيهقى .
افزونئى كه خاك شود فردا آن بىگمان كمى است نه افزونى . ناصر خسرو .

افزون ز هزار كعبه آمد يكدل .

( در راه خدا دو كعبه آمد منزل * يك كعبهء صورتست و يك كعبهء دل تا بتوانى زيارت دلها كن * ك . . . )
خواجه عبد اللّه انصارى .

افسانهء كه كس نتواند شنيدنش .

( . . . يا رب بر اهل بيت چه آمد ز ديدنش . )

افسرده‌دل افسرده كند انجمنى را .

( در محفل خود راه مده همچو منى را * ك . . . )
نظير :
تا نيايد غم و نكاهد عمر * روى غمگين و روى مرده مبين تا نگردد دل تو افسرده * چهرهء مردم فسرده مبين .
افسرى كان نه دين نهد بر سر خواهش افسر شمار و خواه افسار . سنائى .

افسوس كرد نتوان بر شير مرغزارى .

( اين جايگاه نتوان تزوير شعر كردن . . . )
منوچهرى . افسوس استهزاء و ريشخند است .

افضل الاشكال شكل المستدير

. تمثل :
شكل قد مستطيلت كاشكى ديدى حكيم * تا نگفتى افضل الاشكال شكل المستدير .
ساوجى . رجوع به : اعدل الاشكال . . . ، شود .

افضل الاعمال احمزها

. حديث . احمزها اى امتنها و اقوبها . از صراح .

افضل الاعمال سقى الماء

. حديث . بزرگترين كارها سيراب‌كردن تشنگان باشد .

افعى كشتن و بچه نگاه‌داشتن كار خردمندان نيست

. سعدى . نظير :
كشى افعى و بچه‌اش پرورى * بديوانگى ماند اين داورى .
فردوسى . رجوع به : آتش نشاندن و اخگر . . . ، شود .

افعى گزيده ميرمد از شكل ريسمان .

( سنبل اسير زلف تو را دام وحشت است . . . )
سليم . رجوع بمار گزيده از ريسمان . . . ، شود .

افكنده بود شاخ كه بيش آرد بار .

( آلت حشمت چندان و تواضع چندان * آرى . . . )
عثمان مختارى . نظير : درخت هرچه پربارتر سرش خميده‌تر . رجوع به : از تواضع بزرگوار شوى ، شود .

افكندهء خود را بر بايد داشت .

( از شكستهء خود موميائى دريغ نمىبايد داشت ( و . . . )
مرزبان‌نامه .
افكنده همچو سفره مباش از براى نان همچون تنور گرم مشو از پى شكم .
( . . . تو مست خواب غفلتى و از براى تو * ايزد فكنده خوان كرم در سپيده‌دم . )

اقاربك عقاربك

. نزديكان تو كژدمان تو باشند . تمثل :