اعتراف بنادانى دانائى و اقرار بناتوانى توانائيست
. رجوع به : العجز عن درك . . . ، شود .
اعتماد تو بر چماق امير بيش بينم كه بر خداى كبير .
اوحدى .
اعجاز موسوى نبود هركجا كسى چوبى شعيبوار بدست شبان دهد .
ظهير .
اعجمىام مىندانم من بن و بنگاه را .
( طاقت پنجاه روزم نيست تا بينم ترا * شاه من بر من از اين پنجاه بفكن آه را
پنج و پنجاهم چه بايد همكنون خواهم ترا . . . )
از اسرار التوحيد . اعجمى بمعنى ناآزموده است . نظير :
من رب و رب ندانم * از دستهء شاهورديخانم .
اعد ذكر نعمان لنا ان ذكره هو المسك ما كررته يتضوع .
رجوع به :
از هرچه بگذرى سخن دوست خوشتر است
، شود .
اعدل الاشكال شكل المستدير
. حكماى قديم معتقدند كه طبيعىترين اشكال شكل كرويست . تمثل :
پايهء تخت مربع وش شه باد فلك * تا خرد اعدل اشكال مدور گيرد .
بدر جاجرمى .
و رجوع به : افضل الاشكال . . . ، شود .
اعدى عدوك نفسك التى بين جنبيك
. حديث . دشمنتر كس از دشمنان توئى تو است كه از هرچيز به تو نزديكتر است . اقتباس :
چو تو در دست نفس خود زبونى * منال از دست شيطان برونى
از اول نفس خود را كن مسلمان * پس آنكه لعن كن بر كفر شيطان
چو ميدانى بمعنى لعن دوريست * بدل زو دور شو لعن زبان چيست
تو نفس خويش را لعنت كن ايدوست * كه دشمن تركست از دشمنان اوست .
پورياى ولى .
نظير : من كل شيئى تحتفظ اخاك الا من نفسه .
همه از دست غير مىنالند * سعدى از دست خويشتن فرياد .
سعدى .
اعذرك من انذرك
. آنكه در اول ترا از وخامت عاقبت كار بترسانيد واجب خويش بگذاشت . نظير :
عذر بيفتاد از آنكه كرد زليفن .
ناصر خسرو .
اعرب عن ضميره الفارسى
. باز مرد فارسى در دل بگشاد . اين مثل عرب يكدلى و يكروئى و صراحت خلق و لهجهء پدران ما ايرانيان را حكايت مىكند . نظير : فلان باز سفرهاش را گشود . در دلش را مثل صحراى مورچهخوار بازكرد . و بمزاح ، بيوه را چون دست به بند برى در درد دلش باز شود .
اعرض عن العوراء « 1 » و لا تسمعها فما كل خطاب محوج الى جواب
. نقل از بيهقى .
هامش
( 1 ) عوراء سخن زشت و بد باشد .