بركنده به آن چشم كه بدبين باشد * بدبين همهجا درخور نفرين باشد
كور پندارد هرچه در توبره دارد ديگران نيز دارند . بدكردار بدانديش بود . ما ظنك بجارك فقال ظنى بنفسى . يحسب الممطور ان كلا مطر . كافر همه را بكيش خود پندارد .
اعوذ بالله من الفقر المكب و مجاورة من لا احب
. سعدى . نظير :
روح را صحبت ناجنس عذابيست اليم .
حافظ .
زينهار از قرين بد زنهار
سعدى . و رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود .
اغراق اصل را هم از ميان برد . چون كسى بگزافهگوئى شناخته شود گفتههاى راست و بىگزاف او نيز باور نكنند .
افادهاش بنواب ميماند گدائيش بعباس دبس . « 1 »
نظير :
كون در آب و بر آسمان بينى .
سنائى . ( انف فى السماء و اسمت فى الماء ) بطن جائع و وجه مدهون .
چيست در چشم عقل ناخوشتر * در جهان از گداى كبرآور .
سنائى .
رجوع به : آدم گدا اينهمه ادا ، شود .
افتادگى آموز اگر طالب فيضى هرگز نخورد آب زمينى كه بلند است .
پورياى ولى . رجوع به : از تواضع بزرگوار شوى ، شود .
افتادن نافتاده سخت است .
( مستى به نخست باده سخت است . . . )
نظامى .
افتاده كه سيل در ربودش ز افسوس نظارگى چه سودش .
( چون شعله بخرمنى دهد نور * بيگانه نظاره بيندش سور . . . )
امير خسرو .
افتاده و خيزنده بود دولت ايام .
( چون راست رود دولت ايام نپايد . . . * بايد كه بود مرد گهى شاد و گهى زار
نيكى به بدى در شده و كام بناكام * زود از پى آرام پديد آيد آشوب
زود از پى آشوب پديد آيد آرام . )
قطران . نظير : دولت افتان و خيزان بايد كه پايدار باشد . ابو الفضل بيهقى . دولت افتان و خيزان بهتر باشد . ابو الفضل بيهقى . دولت تيز را بقا نبود .
دولت تيز را بقائى نيست .
دولت تيز رستخيز بود * دولت آن به كه خفت و خيز بود .
صبورى كن درين غم روزكى چند * نماند هيچكس جاويد دربند
چو گو افتان و خيزان به بود كار * هرآن گو كاوفتد خيزد دگربار .
هيچ نيفزود قمر تا نكاست * و آنكه نيفتاد نيارست خاست .
خواجو .
تيز دولت را بسى شادى نبايد كرد از آنك * هركه بالا زود گيرد زود ميرد چون شرار .
سنائى .
هامش
( 1 ) از افاده كبر و اظهار عجب و خودبينى اراده كنند . و عباس دبس را عوام عباس دوس گويند .
جلال الدين محمد بلخى فرمايد :گفت خدمت آنكه بهر ذل نفس * خويش را سازى تو چون عباس دبس .مولوى .