اصل حمل فعل مسلم بر صحت است
. و اين همان اصل جواز است . ادرؤ الحدود بالشبهات . و رجوع به اعمال مسلم را حمل . . . ، شود .
اصل در زن سداد و مستوريست و گرش اين دو نيست دستوريست . « 1 »
( . . . چونكه پيوند شد بنازش دار * بر سر خانه سرفرازش دار
تو درآئى ز در سلامش كن * او درآمد تو احترامش كن
هر زمانش بدلنوازى كوش * وقت خلوت بلطف و بازى كوش
صاحب رخت و چيز دار او را * پيش مردم عزيز دار او را
ز سخنهاى خوب و گفتن خوش * به نماز و بطاعتش دركش
مىكن ار بينى از خرد نورش * بنصيحت ز بام و در دورش
دل خويشان او مدار دژم * هريكى را به قدر ميخور غم
تا ز لطف تو شرمسار شود * بمراد تو سازگار شود
با زن خويشتن دو كاسه مباش * و آنچه دارى بسوى خود متراش . )
اوحدى .
اصل سلامت در اشياء است
. اگر دهنده گويد من اين كالا درست و سالم تسليم كردم و گيرنده دعوى كند كه شكسته و معيوب داده است قول قول تسليمكننده است تا آنگاه كه گيرنده دليلى بر خلاف آن اقامه تواند كرد .
اصل طهارت است
. همهچيز پاك است تا گاهى كه ناپاكى آن معلوم گردد . كل شيئى طاهر حتى تعلم انه قذر .
اصل عدم است
. يعنى هرجا كه شك در حدوث چيزى حاصل شود حكم بعدم ميكنيم تا وقتى كه حدوث آن ثابت گردد و اين همان اصل استصحاب بعدم است .
اصل عدم تخصيص است
. هر لفظ عام محمول بر عموم است تا قطع بتخصيص حاصل كنيم .
اصل عدم قرينه است
. در هر لفظى حقيقى كه احتمال وجود قرينه بدهيم حكم بر عدم قرينه كنيم تا وجود قرينه ثابت شود .
اصل عدم نقل است
. قاعدهء اصولى كه گويد چون ندانى كلمهء از معنى حقيقى بمعنى ديگرى نقل شده يا نه چنان گير كه نقل نشده است تا دليلى بر خلاف فرض تو پديد آيد .
اصل عموم است
. قاعدهء اصولى است و معنى آنكه چون به شك باشى كه فرمان و امرى براى همه مردمان يا از بهربخشى از آنانست برآن شو كه همه راست تا خلاف آن پيدا شود .
اصل كار بر روست كچلى زير موست
. بشماتت بكلان و اقرعان گويند و معنى كلمهء
هامش
( 1 ) هرچند كلمهء دستورى را در فرهنگها نيافتم ليكن از همين شعر اوحدى و دو بيت نظامى گنجوى و خواجه محمد حافظ چنين برمىآيد كه زنان دستورى آندسته از زنان بد عمل بودهاند كه از جانب شحنه اجازه و اذن خاص داشتهاند .هرسخنى كز ادبش دوريست * دست بر او مال كه دستوريست .نظامى .دوستان دختر زر توبه ز مستورى كرد * شد بر محتسب و كار بدستورى كرد .حافظ