چنين گفت شير ژيان با پلنگ * كه برغرم چون روز شد تار و تنگ
بنيك و بد كار خود ننگرد * بيايد دمان پيش ما بگذرد .
فردوسى .
اذا اراد اللّه هلاك نملة انبت لها جناحين .
اشتر دل
. بمعنى ترسنده و بددل است .
تمثل :
بر ميانه بود شه عادل * نبود شير شرزه اشتر دل .
سنائى .
لاشه اسبى فتاد مركب من * بروش از همه خران كمتر
هست آن گاوگوش اشتردل * اسب صورت ولى بمعنى خر
ابن يمين .
خصم شتر دلت را قربان همى كند * زين روى سعد ذابح آهخته كارد است .
خلاق المعانى .
مرا غميست شتروارها بحجرهء تن * شتر دلى نكنم غم كجا و حجرهء من .
كاتبى .
بسان اشتر دولاب گشته سرگردان * نه از نهايت كار آگه و نه از آغاز
ز حاسدان شتر دل مدار مردى چشم * كه نى شكر بنرويد ز بيخ اشتر غاز .
ظهير .
زهى به قوت جودت ز جاى اشتر دل * كشد بسوى چراگاه شير شرزه مهار .
رضى نيشابورى .
بهار آمد و جان حسود اشتر دل * بسبزهء سر خنجر رود بسوى كنام .
ظهير .
خصم اشتر دل تو گر خر نيست * از چه رو افسرش شده است افسار .
خسروانى .
روز عيد فرخ و بدخواه اشتر زهرهات * باد در پاى سمند سركشت قربانشده .
سلمان ساوجى .
نظير : گاودل ، بزدل . مرغدل . آهودل . بددل .
اشتر را بكارد چوبين نكشند .
تمثل :
ليكن رود اين مرا همانا * كاشتر بكشم بكارد چوبين .
ناصر خسرو .
اشتر كه چهار دندان شود از آواز جرس نترسد
. تذكرة الاولياء عطار .
تمثل :
نريمان بخنديد و گفت از گزاف * چه شورى ، هنر بايد اينجا نه لاف
نترسم من از كبك ( كذا ) يافه سراى * كه اشتر نترسد ز بانگ دراى .
اسدى .
نظير :
رباعى الابل لا ترتاع من الجرس . * البغل الهرم لا يقرعه صوت الجلجل .
چهل ساله با آزمايش بود . فردوسى . رجوع به : آه سعدى . . . ، شود .
اشتر كه كاه ميخواهد گردن دراز مىكند
. رجوع به : از تو حركت ، شود .
اشتر نادان بنادانى فروخسبد به راه بىحذر باشد از آن شيرى كه هست اشتر فكن .
منوچهرى .
اشتر نترسد ز بانگ دراى .
( نترسم من از كبك يافهسراى * كه . . . )
اسدى .
رجوع به : اشتر كه چهار دندان . . . ، شود .
اشتر و استر فزون كردن سزاوار است اگر بار عصيان تو را بر اشتر و استر برند .
سنائى .