تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
ظلم امروز ظلمت فرداست . ظلم عاقبت ندارد . ظالم هميشه خانه خرابست . الظلم ظلمات يوم القيمة . حديث . البغى آخر مدة القوم . البغى مرتعه وخيم .
وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ .
قرآن كريم سورهء 26 . آيهء 228 .

اسكندر شاخ دارد ، شاخ دارد ، شاخ دارد

. بمزاح ، به كسى كه پس از مدتى كتمان ، ديگر تحمل حفظ رازى را نكرده و بابراز آن پردازد گويند . و مأخوذ است از حكايت ذيل
بود مردى عليل را ورمى * وز ورم بر نيامديش دمى رفت روزى بنزد دانائى * زيركى پر خرد توانائى گفت بنگر كه از چه معلولم * كز خور و خواب جمله معزولم مجسش چون گرفت مرد حكيم * گفت ايمن نشين ز انده و بيم نيست در باطن تو هيچ خلل * مىنبينم ز هيچ نوع علل مرد گفتا كه باز گويم حال * كز چه افتاد بر من اين اهوال رازدار ملوك ( كذا ) و پادشهم * با مزاج ملون و تبهم شه سكندر دهد همه كامم * كه من او را گزيده حجامم ليك رازيست در دلم پيوست * روز و شب جان نهاده بر كف دست نتوانم گشاد راز نهان * كه از آن بيم سر بود به زمان سال و مه مستمند و غمگينم * بيش از اين نيست راه و آئينم ( كذا ) گفت مرد حكيم رو تنها * بىخلايق نهان سوى صحرا چاه‌سارى ببين خراب شده * گشته مطموس و خشك‌آب شده اندر آن چاه گوى راز دلت * تا بياسايد اين سرشته گلت مرد پند حكيم چون بشنيد * همچنان كرد زانكه چاره نديد شد بصحرا برون ندا نامرد * از پى دفع رنج و راحت درد ديد چاهى سراب و خالى جاى * درد خود را چنان شناخت دواى سر فرو چاه كرد و گفت اى چاه * راز ما را نگاهدار نگاه شه سكندر دو گوش همچو خران * دارد ، اينست راز ، دار نهان باز گفت اين سخن سه‌بار و برفت * بنگر او را كه چون گرفت آ كفت زان كهن چاه نى بنى بررست * شد قوى نى بن‌وبر آمد چست ديد مردى شبان درآن‌چه نى * ببريد آن نى و شمردش فى كرد نائى از آن نى تازه * راز دلرا كه داند اندازه ناى چون در دميد كرد آواز * با خلايق كه فاش گويم راز
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 176 | على اكبر دهخدا