ظلم امروز ظلمت فرداست . ظلم عاقبت ندارد . ظالم هميشه خانه خرابست . الظلم ظلمات يوم القيمة . حديث . البغى آخر مدة القوم . البغى مرتعه وخيم .
وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ .
قرآن كريم سورهء 26 . آيهء 228 .
اسكندر شاخ دارد ، شاخ دارد ، شاخ دارد
. بمزاح ، به كسى كه پس از مدتى كتمان ، ديگر تحمل حفظ رازى را نكرده و بابراز آن پردازد گويند . و مأخوذ است از حكايت ذيل
بود مردى عليل را ورمى * وز ورم بر نيامديش دمى
رفت روزى بنزد دانائى * زيركى پر خرد توانائى
گفت بنگر كه از چه معلولم * كز خور و خواب جمله معزولم
مجسش چون گرفت مرد حكيم * گفت ايمن نشين ز انده و بيم
نيست در باطن تو هيچ خلل * مىنبينم ز هيچ نوع علل
مرد گفتا كه باز گويم حال * كز چه افتاد بر من اين اهوال
رازدار ملوك ( كذا ) و پادشهم * با مزاج ملون و تبهم
شه سكندر دهد همه كامم * كه من او را گزيده حجامم
ليك رازيست در دلم پيوست * روز و شب جان نهاده بر كف دست
نتوانم گشاد راز نهان * كه از آن بيم سر بود به زمان
سال و مه مستمند و غمگينم * بيش از اين نيست راه و آئينم ( كذا )
گفت مرد حكيم رو تنها * بىخلايق نهان سوى صحرا
چاهسارى ببين خراب شده * گشته مطموس و خشكآب شده
اندر آن چاه گوى راز دلت * تا بياسايد اين سرشته گلت
مرد پند حكيم چون بشنيد * همچنان كرد زانكه چاره نديد
شد بصحرا برون ندا نامرد * از پى دفع رنج و راحت درد
ديد چاهى سراب و خالى جاى * درد خود را چنان شناخت دواى
سر فرو چاه كرد و گفت اى چاه * راز ما را نگاهدار نگاه
شه سكندر دو گوش همچو خران * دارد ، اينست راز ، دار نهان
باز گفت اين سخن سهبار و برفت * بنگر او را كه چون گرفت آ كفت
زان كهن چاه نى بنى بررست * شد قوى نى بنوبر آمد چست
ديد مردى شبان درآنچه نى * ببريد آن نى و شمردش فى
كرد نائى از آن نى تازه * راز دلرا كه داند اندازه
ناى چون در دميد كرد آواز * با خلايق كه فاش گويم راز