تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
هركه تيغ ستم كشد بيرون * فلكش هم بدان بريزد خون . كشاورز يا مردم پيشه‌ور * كسى كو برزمت نبندد كمر نبايد كه بر وى وزد باد سرد * مكوشيد جز با كسى هم نبرد نبايد نمودن به بىرنج رنج * كه بر كس نماند سراى سپنج .
فردوسى .
تو را ايزد اين زور پيلان كه داد * برو بازو و چنگ فرخ‌نژاد بدان داد تا دست فريادخواه * بگيرى برآرى ز تاريك چاه .
فردوسى .
الا تا بغفلت نخسبى كه نوم * حرام است برچشم سالار قوم .
سعدى .
چو خشنود دارى جهان را بداد * توانگر بمانى و از داد شاد .
فردوسى .
سياه اندرون باشد و سنگدل * كه خواهد كه مورى شود تنگ‌دل .
فردوسى .
بنزد كهان و بنزد مهان * بآزار مورى نيرزد جهان .
فردوسى .
خنك شاه با داد و يزدان‌پرست * كز او شاد باشد دل زيردست بداد و به بخشش فزونى كند * جهان را بدين رهنمونى كند نگهدارد از دشمنان كشورش * بأبر اندر آرد سر افسرش بداد و بآرام گنج آگند * ببخشش ز دل رنج بپراكند .
فردوسى .
كه بيداد و كژى ز بيچارگيست * ببيدادگر بر ببايد گريست .
فردوسى .
جهاندار نپسندد از ما ستم * كه ما شاد باشيم و دهقان دژم .
فردوسى .
چون داد كنى خود عمر تو باشى * هرچند كه نامت عمر نباشد .
ناصر خسرو .
فريدون فرخ فرشته نبود * ز مشك و ز عنبر سرشته نبود بداد و دهش يافت اين نيكوئى * تو داد و دهش كن فريدون توئى .
فردوسى .
بشهريكه بيداد شد پادشا * ندارد خردمند بودن روا . .
فردوسى .
مى لعل‌گون خوشتر است اى سليم * ز خونابهء اندرون يتيم .
فردوسى .
گر ايمن كنى مردمان را بداد * خود ايمن بخسبى و از داد شاد
فردوسى .
همه داد كن تو بگيتى درون * كه از داد هرگز نشد كس نگون .
فردوسى .
چو در داد شه آورد كاستى * به پيچد سر هركس از راستى .
اسدى .
سرمايهء مرد سنگ و خرد * بگيتى بىآزارى اندر خورد .
فردوسى .
به نيكى گراى و ميازار كس * ره رستگارى همين است و بس .
فردوسى .
بداد و دهش كوش و نيكى سگال * ولى را بپرور عدو را بمال . مبادت بجز داد كارى دگر * به از وى مدان يادگارى دگر .
اسدى .
منت بكن ( كذا ) و فريضهء حق بگذار * وان لقمه كه دارى ز كسان باز مدار غيبت مكن و مجوى كس را آزار * هم وعدهء ( كذا ) آن جهان منم باده بيار .
خيام ؟