بجوانى كه خير دايم داشت * پند ميداد راهبى در دير
كاى پسر خير نيست در اسراف * گفت اسراف نيست اندر خير
اسرق من عقعق
. ربايندهتر از عكه . تمثل :
گر ضعيفى همچو را سود زد همچون عكهاى - * ور حذورى همچو گربه همچو موشى پر زيان .
سنائى .
زاغ فرو شد ادب لكلك گويد اصول * چنگ سرايد كلنگ سيم ربايد زغن .
سنائى .
اسس على العلم ما ترجو بنيته فالجهل ينقض ما يبنى على جرفه .
ابى اسحق غزى .
اسعد و اسماء
. نام عاشق و معشوقهء از عرب . تمثل :
وامق بعذرا چون رسيد عروه بعفرا چون رسيد * اسعد بأسما چون رسيد الصبر مفتاح الفرج .
سنائى .
رجوع به ليلى و مجنون ، شود .
اسكندر روميرا گفتند ديار مشرق و مغرب بچه گرفتى گفت هر مملكت را گرفتم رعيتش را نيازردم و نام پادشاهان جز به نيكوئى نبردم
. سعدى .
نظير : العدل عز الدنيا و قوة السلطان و فيه صلاح العامة و الخاصة . حديث . بالعدل قامت السموات و الارض . سلطان عادل خير من مطر وابل . الملك يبقى مع الكفر و لا يبقى مع الظلم .
عدل بازوى شه قوى دارد * قامت ملك مستوى دارد
عدل شمعى بود جهانافروز * ظلم شه آتشى ممالكسوز
رخنه در پادشاهى آرد ظلم * در ممالك تباهى آرد ظلم
شه چو ظالم بود نپايد دير * زود گردد بر او مخالف چير .
سنائى .
شه چو عادل بود ز قحط منال * عدل سلطان به از فراخى سال .
سنائى .
عدل كن ز آنكه در ولايت دل * در پيغمبرى زند عادل .
سنائى .
اگر شاه با داد و بخشايش است * جهان پر ز خوبى و آسايش است
و گر كژى آرد بداد اندرون * كبستش بود خوردن و آب خون .
فردوسى .
اگر كشور آباد دارى بداد * بمانى تو آباد و از داد شاد .
فردوسى .
اگر دادگر باشى اى شهريار * نمانى و نامت بود يادگار .
فردوسى .
اگر دادگر چند بيكس بود * ورا راستى پاسبان بس بود .
فردوسى
مكن اى برادر به بيداد راى * كه بيداد را نيست با داد پاى
چنين گفت نوشيروان قباد * كه چون شاه را سر به پيچد ز داد
كند چرخ منشور او را سياه * ستاره نخواند ورا نيز شاه
ستمنامهء عزل شاهان بود * چو درد دل بيگناهان بود .
فردوسى
مباش در پى آزار و هرچه خواهى كن * كه در طريقت ما غير از اين گناهى نيست .
مى بخور منبر بسوزان آتش اندر خرقه زن * ساكن ميخانه باش و مردم آزارى مكن .