نظير : سرك من دمك .
استر را گفتند پدرت كيست گفت خالهام ماديانست
. بطنز به كسى كه نسبى پست دارد و بفردى از خانواده كه مال و مكانتى يافته نازد ، گويند .
استن اين عالم اى جان غفلت است .
( . . . هوشيارى اين جهان را آفت است . )
مولوى .
نظير :
هست اگر آسايشى زير فلك در غفلت است * واى بر آن كس كز اين خواب گران برخاسته است .
صائب .
عالم بىخبرى طرفه بهشتى بوده است * حيف و صد حيف كه ما دير خبردار شديم .
هركه فهميد مرد هركه نفهميد برد . و رجوع به اكثر اهل الجنة البله ، شود .
اسرار نهان داشتن آيين كرام است .
ابن يمين .
اسراف حرام است
. نظير :
إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ .
قرآن كريم . سورهء 17 . آيهء 29 .
وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ .
قرآن كريم . سورهء 6 . آيهء 142 .
خير امتى قانعهم و شرهم طامعهم . حديث .
ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد * زود باشد كش بشب روغن نماند در چراغ .
سعدى .
برآن كدخدا زار بايد گريست * كه دخلش بود نوزده خرج بيست .
چو دخلت نيست خرج آهستهتر كن * كه ميگويند ملاحان سرودى
اگر باران بكوهستان نبارد * بسالى دجله گردد خشكرودى .
سعدى .
مخور جمله ترسم كه دير ايستى * بپيرانه سر بد بود نيستى .
نظامى .
يكسال بخور نان و تره هرسال بخور مرغ و بره . قناعت دويم بىنيازيست . قابوسنامه . القناعة كنز لا يفنى . حديث .
ز پير جهانديده كردم سؤالى * كه بهر معيشت ز مال و بضاعت
چه سرمايه سازم كه سودم دهد ؟ گفت * اگر ميتوانى قناعت قناعت .
سلمان ساوجى
در قناعت لب خشك و مژهء پرنم نيست * عالمى هست درين گوشه كه در عالم نيست .
مرا دخل و خورد ار برابر بدى * زمانه مرا چون برادر بدى .
فردوسى .
خواجهء تو قناعت تو بس است * صبر و همت بضاعت تو بس است
كه خود آبستن است با همه ساز * شب كوتاه تو بروز دراز .
سنائى .
قناعت توانگر كند مرد را * خبر كن حريص جهانگرد را .
سعدى .
لا خبر فى السرف . حديث . القناعة مال لا ينفد . اسراف نيكو نيست بجز در عمل خير . قناعت هركه كرد آخر غنى شد . يكفيك نصيبك شح القوم . رب اكلة تمنع اكلات .
كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا .
قرآن كريم . سورهء 7 . آيهء 29 . كم بخور هميشه بخور .
اسراف در خير نيست
. نظير : لا سرف فى الخير . مرزباننامه . اسراف حرام است مگر در عمل خير .