هيچ قبائى نبريد آسمان * تا دو كلهوار نبرد از ميان
نظامى .
و استاد علم ، در اصطلاح امروز نام قسمتى از منسوج است كه خياطان فاضل آرند يا بسرقت برند .
استاد معلم چو بود كم آزار خرسك بازند كودكان در بازار .
سعدى .
رجوع به : از بند گيرد بدانديش پند ، شود .
استخاره دل آدميست
. يعنى چون دل بنيكى و حسن عملى گواهى دهد باستخارهء قرآن و ديگر استخارهها حاجت نباشد . نظير : در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست .
بلى آنچه خواهد رسيدن بمردم * دهد دل بدان هر زمانى گوائى .
فرخى .
مر از خضر طريقت نصيحتى ياد است * كه بىگواهى خاطر به هيچ راه مرو .
صائب .
قلب المؤمن بين اصبعين من اصابع الرحمن . رجوع به آينهء دل است . . . ، شود .
استخوان تركانيدن
. پس از رسيدن به سن بلوغ بر طول بالا افزودن . يا بعد از شوى كردن قويتر و فربهتر شدن .
استخوان خرد كردن
. تعب و رنج در تحصيل دانش بردن . نظير : دود چراغ خوردن .
استخوان خردهء مجنون مفكن پيش هماى كه تعلق بجناب سگ ليلى دارد .
بمزاح بعاشق يا نامزديكه حفظ الغيب معشوقه يا منكوحهء خويش كند گويند .
استخوان در زخم « 1 » ، يا ، استخوان لاى « 2 » زخم گذاشتن
. كاريرا بعمد به طول كشانيدن . گويند قصابيرا استخوان خردهء بر پلك خليده او را بتعب ميداشت . لاجرم بكحال شد . كحال او را عشوه ميداد و هر روز داروگونهء در چشم وى ميكرد . و او هر بامداد منى گوشت بمطبخ طبيب ميفرستاد . روزى به عادت بيامد . طبيب به خانه نبود . تلميذ چشم او بگشود . ريزهء استخوان بديد و بيرون كرد . رنجور برفت و ديگر روز بازنگشت . كحال از شاگرد ماجرى بپرسيد . گفت ريزهء بر پلك داشت بديدم و برآوردم و بلسان بنهادم . مانا كه بهبودى يافته است . كحال بخشم شد و گفت زهى ابله ! من هم آن استخوان ميديدم ليكن گوشت روزانه را نيز چشم ميداشتم .
استخوان سگ را شايسته است و سگ استخوانرا
. تمثل .
تن را برنج هجر سزاوار دان كه هست * شايسته استخوان بسگ و سگ به استخوان .
عمادى شهريارى .
نظير : سر خر دندان سگ . خاشاك بگاله ارزانى شنبه بيهود .
استر ذهبك و ذهابك و مذهبك
. زر و راه و دين خويش پنهان دار . تمثل :
در بيان اين سه كم جنبان لبت * از ذهاب و از ذهب وز مذهبت .
مولوى .
هامش
( 1 ) از زخم جراحت و خستگى اراده كنند .
( 2 ) در ميان .