بموبد چنين گفت پيروز شاه * كه خواهش ز يزدان به اندازه خواه
چو خواهش ز اندازه بيرون شود * از آن آرزو دل پر از خون شود .
هزينه چنان كن كه بايدت كرد * نبايد فشاند و نبايد فشرد .
فردوسى .
كسى كو ميانه گزيند ز كار * پسند آيدش گردش روزگار .
فردوسى .
هر آنكس كه باشد خداوندگاه * ميانجى خرد را كند بر دو راه
نه تيزى نه سستى به كار اندرون * خرد باد جان تو را رهنمون .
فردوسى .
الجاهل اما مفرط او مفرط . اندازه نگهدار كه اندازه نكوست . الحسنة بين السيئتين .
نه چندان بخور كز دهانت برآيد * نه چندانكه از ضعف جانت برآيد .
سعدى .
اسب فربه شود شود سركش .
( جسم را در مده بجاه و يسار * سگ ديوانه بر درد هشدار
جسم فربه مكن بلقمهء خوش . . . )
رجوع به اجع كلبك . . . ، شود .
اسب لاغر ميان به كار آيد روز ميدان نه گاو پروارى .
( ايكه شخص منت حقير نمود * تا درشتى هنر نپندارى . . . )
سعدى . رجوع به اسب تازى اگر . . . ، شود .
اسب نجيب را يك تازيانه بس است
. رجوع به آنكس است اهل بشارت . . . ، شود .
اسب نقاره چيست
. رجوع به آه سعدى اثر كند . . . ، شود .
اسب و استر بهم لگد نزنند
. خويشاوندانرا روا نيست با يكديگر بدى كنند .
اسب و جامه را نيكو دار تا جامه و اسب تو را نيكو دارد
. ( و در مثل گويند . . . ) قابوسنامه . اسب را براى رسيدن بمقاصد و فرار از مهالك بايد قوى و آزموده كرد و جامه را براى صحت و صحبت نو و پاكيزه داشت .
اسب و خر را كه يك جا بندند اگر همبو نشوند همخو شوند
. رجوع به آلوچه بآلو . . . ، شود .
اسب و زن و شمشير وفادار كه ديد .
( ابله شدهاى وفا ز زن مىطلبى . . . )
گويا اين مثل را منسوب باسكندر مقدونى ميكردهاند . چنان كه ابو حنيفهء اسكافى گويد :
نه بر گزاف سكندر بيادگار نوشت * كه اسب و تيغ و زن آمد سهگانه از در دار .
نظير راجع بزنان :
دل منه بر زنان از آنكه زنان * مرد را كوزهء فقع سازند
تا بود پر دهند بوسه براوى * چون تهى گشت خوار بندازند .
على شطرنجى .
دع ذكرهن فما لهن وفاء * ريح الصبا و عهودهن سواء .
منسوب بعلى عليه السلام .
مبادا كس كه از زن مهر جويد * كه در شوره بيابان گل نرويد .
ويس و رامين .
زن گر نه يكى هزار باشد * در عهد كم استوار باشد
چون نقش وفا و عهد بستند * بر نام زنان قلم شكستند
زن نيك بود ولى زمانى * تا جز تو نيافت مهربانى