تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
بموبد چنين گفت پيروز شاه * كه خواهش ز يزدان به اندازه خواه چو خواهش ز اندازه بيرون شود * از آن آرزو دل پر از خون شود . هزينه چنان كن كه بايدت كرد * نبايد فشاند و نبايد فشرد .
فردوسى .
كسى كو ميانه گزيند ز كار * پسند آيدش گردش روزگار .
فردوسى .
هر آنكس كه باشد خداوندگاه * ميانجى خرد را كند بر دو راه نه تيزى نه سستى به كار اندرون * خرد باد جان تو را رهنمون .
فردوسى . الجاهل اما مفرط او مفرط . اندازه نگه‌دار كه اندازه نكوست . الحسنة بين السيئتين .
نه چندان بخور كز دهانت برآيد * نه چندان‌كه از ضعف جانت برآيد .
سعدى .

اسب فربه شود شود سركش .

( جسم را در مده بجاه و يسار * سگ ديوانه بر درد هشدار جسم فربه مكن بلقمهء خوش . . . )
رجوع به اجع كلبك . . . ، شود .
اسب لاغر ميان به كار آيد روز ميدان نه گاو پروارى .
( ايكه شخص منت حقير نمود * تا درشتى هنر نپندارى . . . )
سعدى . رجوع به اسب تازى اگر . . . ، شود .

اسب نجيب را يك تازيانه بس است

. رجوع به آنكس است اهل بشارت . . . ، شود .

اسب نقاره چيست

. رجوع به آه سعدى اثر كند . . . ، شود .

اسب و استر بهم لگد نزنند

. خويشاوندانرا روا نيست با يكديگر بدى كنند .

اسب و جامه را نيكو دار تا جامه و اسب تو را نيكو دارد

. ( و در مثل گويند . . . ) قابوسنامه . اسب را براى رسيدن بمقاصد و فرار از مهالك بايد قوى و آزموده كرد و جامه را براى صحت و صحبت نو و پاكيزه داشت .

اسب و خر را كه يك جا بندند اگر هم‌بو نشوند هم‌خو شوند

. رجوع به آلوچه بآلو . . . ، شود .

اسب و زن و شمشير وفادار كه ديد .

( ابله شده‌اى وفا ز زن مىطلبى . . . )
گويا اين مثل را منسوب باسكندر مقدونى ميكرده‌اند . چنان كه ابو حنيفهء اسكافى گويد :
نه بر گزاف سكندر بيادگار نوشت * كه اسب و تيغ و زن آمد سه‌گانه از در دار .
نظير راجع بزنان :
دل منه بر زنان از آنكه زنان * مرد را كوزهء فقع سازند تا بود پر دهند بوسه براوى * چون تهى گشت خوار بندازند .
على شطرنجى .
دع ذكرهن فما لهن وفاء * ريح الصبا و عهودهن سواء .
منسوب بعلى عليه السلام .
مبادا كس كه از زن مهر جويد * كه در شوره بيابان گل نرويد .
ويس و رامين .
زن گر نه يكى هزار باشد * در عهد كم استوار باشد چون نقش وفا و عهد بستند * بر نام زنان قلم شكستند زن نيك بود ولى زمانى * تا جز تو نيافت مهربانى