از هيچ دلى نيست كه راهى به خدا نيست .
( زنهار ميازار ز خود هيچ دليرا ك . . . )
از هيچ سنگ آينه نتوان كرد
. كشف المحجوب . « 1 »
از يار بهر زخمى افكار نبايد شد .
( از دوست بهر جورى بيزار نبايد شد . . . )
سنائى .
از يك پرستو تابستان نشود
. نظير : از يك گل بهار نميشود . بر نادر حكم نتوان كرد . سعدى . النادر كالمعدوم .
از يك پياله مست است
. با اندك اظهار مهرى به او ، خرسند شود . با كمى اقبال روزگار بنهايت شاد و يا نازان و بالان گردد . تمثل :
از يك نگاه ساقى شد دين و دل ز دستم * پنهان نميتوان كرد از يك پياله مستم .
نظير : ببوئى مست است . نخورده مست است . تو بده مستيش با خودم .
از يك خم ده رنگ ، از يك خم هفت رنگ ، از يك خم صد رنگ برآوردن
. بسيار چربدست يا نهايت گربز بودن . مثال : صباغ نوبهار عيسىوار معجزهء كه در نفس داشت از يك خم هفت رنگ پيدا كرد . زيدرى .
گه جامه سياه و گاه گلگون آرد * گه جام مى نشاط و گه خون آرد
در حيرتم از فلك كه از يك خم نيل * هر لحظه دو صد رنگ برون چون آرد
هركه چون او نه نام دارد و ننگ * از يكى خم برآورد صد رنگ .
اوحدى .
و گاهى بمعنى گشاد كارها و فتوح آيد . چون :
بر سبوى دوگانگى زن سنگ * تا زخمى برآيدت ده رنگ .
اوحدى .
از يك گل بهار نمىشود
. رجوع به از يك پرستو . . . ، ) شود .
از يك گوش ميگيرد از يك گوش بيرون مىكند
. رجوع به آه سعدى اثر كند . . . ، شود .
از يكى چوب همى منبر و دار آيد .
( سازگارى كن با دهر جفاپيشه كه به دو نيك زمانه بقطار آيد * گر بد آمدت گهى اكنون نيك آيد
ك . . . )
ناصر خسرو . رجوع به دار و منبر از يك چوبست ، شود .
اژدها را جنگ ننگ آيد كه با حربا كند .
( با چنين كم دشمنان كى خواجه آغازد بجنگ . . . )
منوچهرى .
اژدها را زهر كشنده نگزايد .
( تو اژدهائى در جنگ و اين بدانستى كه . . . )
سنائى .
اژدها شود ار روزگار يابد مار .
( مخالفانرا يك روز روزگار مده كه . . . )
فرخى .
مخالفان تو موران بدند و مار شدند * برآر از سر موران مار گشته دمار
هامش
( 1 ) در قديم آينه از فلز بوده است .