بوريا باف اگرچه بافنده است * نبرندش بكارگاه حرير .
سعدى .
از هركه دهد پند شنودن بايد .
( . . . با هركه بود رفق نمودن بايد * بد كاشتن و نيك درودن نايد
زيرا كه زهر كشته درودن بايد . )
ابو الفرج رونى .
از هزاران هزار نعمت و جاه ته به آخر بجز كفن بردند .
( مهتران جهان همه مردند - مرگ را سر همه فرو كردند زير خاك اندرون شدند آنان - كه همه كوشگها برآوردند . . . . بود از نعمت آنچه پوشيدند - و آنچه دادند و آنچه را خوردند . ) رودكى .
از همپشتى دشمنان انديش نه از بسيارى ايشان
. مرزباننامه .
از هضم رابع گذشتن
. مالى را روزگارى پيش صرف كردن .
از همسايه خوب زن خانهدار نميشود ، ( يا ) زن كدبانو نميشود
. نظير :
همسايگان يارى كنيد * تا من شوهردارى كنم .
از همنفسى كه رنج دل خواهى برد حقا كه هزاربار تنهائى به
.
( دورى ز كسى كز او نياسائى به * در صحبت او عمر نفرسائى به . . . )
رجوع به آلوچو بآلو . . . ، شود .
از همه آجيل بشكن
. آجيل درينجا بمعنى مخلوطى از نخود و بادام و پسته و فندق برشته و تخمه هندوانه و تخمه كدو و غيرهاست . رجوع بآش سرخحصار ، شود .
از همه چيزهاى بگزيده هست جود المقل پسنديده .
سنائى .
رجوع به : از گدايان ظريفتر ايثار ، شود .
از همه مردمان بر آن بخشاى كه بدست هوا اسير شود .
مسعود سعد .
از هنر خويش گشا سينه را مايه مكن نسبت ديرينه را .
( آب گهرهاى كهن را مجوى * در چو كهن گشت بود زرد روى
زنده بمرده مشو اى ناتمام * زنده تو كن مردهء خود را بنام
زنده كن مرده مسيحا فراست * وانكه دم از مرده برآرد خر است
زنده كه از مرده فضول ويست * مرده به از وى بقبول ويست
از پدر مرده ملاف اى جوان * گرنه سگى چون خوشى از استخوان . . . )
دهلوى .
رجوع به آنجا كه بزرگ بايدت بود ، و رجوع به آنچه خلاف آمد . . . ، شود .
از هنرهاى دستم هرجا كه پاره ميشد جوزى گره مىبستم
. بشماتت بزنانى كه در امر دوختن يا عموم كارهاى خانه بىمهارتند گويند .
از هنر هرچه بيش دشمن بيش .
( نغز گفت آنحكيم دورانديش ك . . . )
دهلوى .
از هوا زندهء بميرى زود .
( در هوس عالمى نبينى سود . . . )
سنائى .
از هول حليم درون ديگ مىافتد
. نهايت حريص و شتابزده است .