به شهر خويش درون بىقدر بود مردم * بكان خويش درون بىبها بود گوهر .
انورى .
مردم به شهر خويش ندارد بسى خطر * گوهر بكان خويش نيارد بسى بها .
معزى .
تا تو نيز از خلق پنهانى همى * ليلة القدرى و اسم اعظمى .
بهائى .
من اينجا دير ماندم خوار گشتم * عزيز از ماندن دائم شود خوار
چو آب اندر شمر بسيار ماند * شود طعمش بد از آرام بسيار .
دقيقى .
درخت اگر متحرك شدى ز جاى بجاى * نه جور تيشه كشيدى و نه جفاى تبر .
ابو الفرج رونى .
از هرجا كه مىبرى خون برمىآيد
. جامع التمثيل .
هم از خبث نوعى در او درج كرد * كه ناچار فرياد خيزد ز درد .
سعدى .
از هرچه بدت مىآيد سرت مىآيد
. نظير : منع مكن سرت مىآيد .
هرچه مار بيشتر از پودنه بدش مىآيد . بيشتر در سوراخش ميرويد . رجوع به : آمد بسرم از آنچه مىترسيدم ، شود .
از هرچه بدم آمد سرم آمد
. رجوع به آمد بسرم از آنچه ميترسيدم ، شود .
از هرچه بگذرى سخن دوست خوشتر است .
( مصحف مصراع اين بيت سعديست :
از هرچه ميرود سخن دوست خوشتر است * پيغام آشنا نفس روحپرور است .
) تمثل :
از هرچه بگذرى سخن دوست خوشتر است * از يار ناز خوشتر و از من نيازها .
حضرت اديب .
نظير :
بازگو از نجد و از ياران نجد .
بهائى . وصف عيش نصف عيش است . وصف العيش نصف العيش .
ياد ياران يار را ميمون بود .
جلال الدين بلخى . ذكر الحبيب زبيب . از نان و گوشت بگو .
اعد ذكر نعمان لنا ان ذكره * هو المسك ما كررته يتضوع .
از هرچه سبو پر كنى از سر وز پهلوش زان چيز برون آيد و بيرون دهد آغار .
ناصر خسرو .
رجوع به : از خم سركه سركه . . . ، شود .
از هرچه نه بر مراد تو خواهد بود گر رنجه شوى دراز رنجى دارى .
نقل از جامع الحكايات عوفى .
از هر دست بدهى پس ميگيرى ، يا از هر دست دادى پس ميگيرى
. رجوع به از مكافات عمل غافل مشو ، شود .
از هر ديگى نوالهء خوش باشد
. رجوع به از هركسى كارى ساخته است ، شود .
از هر طرف كه رنجه شوى كشتنى منم
( خنجر به غير ميكشى و مىكشى مرا . . . )
نظير :
غيرى جنى و انا المعذب فيكم * فكأننى سبابة المتندم .
فغان كه رنجش جانان بدان مقام كشيد * كه هركه كرد گنه از من انتقام كشيد .