شود زندهء اين جهان مرده زود * بدان سر توان جاودان زنده بود .
اسدى .
چنان كاروانى كز اين دشت در * بودشان گذر سوى دشت دگر
بجانيم همواره تازان به راه * براين دو نوند سپيد و سياه
يكى پيش و ديگر ز پس مانده باز * بنوبت رسيده به منزل فراز .
اسدى .
چنين است بخش سپهر روان * يكى زو توانا دگر ناتوان
نهان با تو صدگونه رنگ آورد * زبون گيردت گر بچنگ آورد
بخوارى كشد چون بمهرت به بست * بپاى افكند چون كشيدت بدست
چو بيشت دهد پوشش و خورد و ساز * پس آنگه به درد چو گرگانت باز
از آهوش تا بيشتر آگهيم * بمهرش درون بيشتر گمرهيم .
اسدى .
چنان كامدى رفت خواهى تهى * تو گنج از پى گنج بانى نهى .
اسدى .
چنين آمد اين گيتى بىدرنگ * نخستين دهد نوش وانگه شرنگ
بدارد چو فرزند دربر بناز * كند پس به زير لگد پست باز
نگر تا نباشى به دو استوار * به من بنگر و زو دل ايمن مدار .
اسدى .
بميرد هرآنكس كه زايد درست * شود نيست چونانكه بود از نخست .
اسدى .
بميرد كسى كو ز مادر بزاد * بداد خدا دل ببايد نهاد .
فردوسى .
بميرد كسى كو ز مادر بزاد * ز خسرو چو يادآورى تا قباد
چه هوشنگ و طهمورث و جمشيد * كز ايشان جهان بد به بيم و اميد
كه ديو و دد و دام فرمانش برد * چو روزش سرآمد برفت و بمرد
فريدون فرخ كه او از جهان * بدى دور كرد آشكار و نهان
ز بد دست ضحاك تازى به بست * به مردى ز جنگ زمانه نرست
چه آرش كه بردى بفرسنگ تير * چو پيروز گر قارن شير گير
قباد آنكه آمد ز البرز كوه * به مردى جهاندار شد بر گروه
كه از آبگينه همى خانه كرد * وزان خانه گيتى پر افسانه كرد
همان نيز كاووس زورآزماى * كه بگرفت گيتى بتدبير و راى
همان شد سوى اين بلند آسمان * كه آگه نبود او ز گشت زمان
همان در خوشاب بد پيكرش * ز ياقوت رخشنده بودى برش
سياوش همان نامدار هژبر * كه كشتش « 1 » بروز جوانى دو ببر
هامش
( 1 ) شين در استعمال امروزى غالبا ضمير مفعول است ، گفتمش در عين وصل اين ناله جانسوز چيست ، ولى قدما آن را ضمير فاعل نيز آوردهاند . چنان كه در همين شعر با سابقه نقل خود شاهنامه پيداست كه سياوش را در جوانى دو ببر نكشته بلكه سياوش در برنائى دو ببر را كشته است . و در استعمال عاميانهء امروز نيز شين مزبور هست چنان كه : گفتش و رفتش و غيرهما . و ممكن است كه شين را در اين موارد زايد شمرد .