كه ناپايدار است و ناسازگار * چنين بود تا بود اين روزگار
يكى دان از او هرچه آيد همى * چو جاويد با تو نپايد همى .
فردوسى .
هرآنگه كه موى سيه شد سپيد * ببودن نماند فراوان اميد .
فردوسى .
هرآنكس كه پيدا شود ز آدمى * فراوان نماند به روى زمى .
فردوسى .
هرآنگه كه آمد زمانه فراز * نگردد به مردى و انديشه باز .
اسدى .
بگيو آنگهى گفت بهرام گرد * كه ( هركو بزايد ببايدش مرد . )
فردوسى .
هركسى پنج روز نوبت اوست .
حافظ .
هركه را خوابگه آخر به دو مشتى خاك است .
حافظ .
همه كارهاى جهانرا در است * مگر مرگرا كان در ديگر است .
فردوسى .
همه مرگرائيم شاه و سپاه * اگر دير مانى همين است راه .
فردوسى .
همه مرگرائيم تا زادهايم * به بيچارگى تن به دو دادهايم .
فردوسى .
همه مرگرائيم پير و جوان * كه مرگ است چون شير و ما آهوان .
فردوسى .
اگر خود بمانى بگيتى دراز * ز رنج تن آيد برفتن نياز
بدانگه كه خم گيردت يال و پشت * بجز باد چيزى ندارى بمشت
گرانى درآيد ترا در دو گوش * نه تن ماندت بريكى سان نه هوش
نبينى به چشم و نپوئى بپاى * بگوئى ببانگ بلند اى خداى
مرا پيش خود بر به زودى نه دير * كه گشتم من از خاك تاريك سير .
فردوسى .
همه مرگرائيم پير و جوان * بگيتى نماند كسى جاودان .
فردوسى .
همه مرگرائيم برنا و پير * برفتن خرد بادمان دستگير .
فردوسى .
همه در جهان خاك را آمديم * نه جوياى ترياك را آمديم .
فردوسى .
همه رفتنييم و گيتى سپنج * چرا بايد ايندرد و اندوه و رنج .
فردوسى .
يكى را برهنه سر و پا و دست * نه آرام و خورد و نه جاى نشست
يكى را دهد توشه از شهد و شير * بپوشد بديبا و خزو حرير
سرانجام هردو به خاك اندرند * بتاريك چاه مغاك اندرند .
فردوسى .
يكى جامهء زندگانيست تن * كه جان داردش پوشش خويشتن
بفرسايد آخرش چرخ بلند * چو فرسود جامه ببايد فكند
تن ما چو ميوه است و او ميوهدار * بچينند يك روز ميوه ز دار .
اسدى .
يكى را برآرد بچرخ بلند * ز تيمار و دردش كند بىگزند
وز آنجاش گردون برد سوى خاك * همى جاى ترس است و تيمار و باك .
فردوسى .
رفتند و ما هم ميرويم . مرگ جوان و پير نمىشناسد .
كو خسرو و كيقباد و كو جم * رفتند و روند ديگران هم .