زمانه خاك ترا عاقبت بپرويزن * فرو گذارد ( كذا ) اگر ماوراى پرويزى
نزارى قهستانى .
مهتران جهان همه مردند * مرگرا سر همه فرو كردند
از هزاران هزار نعمت و جاه * روز آخر يكى كفن بردند .
رودكى .
هركه آمد هركه آيد بگذرد * اين جهان محنتسرائى بيش نيست
ديگران رفتند و ما هم ميرويم * كيست كو را منزلى در پيش نيست .
شيخ احمد جام .
هركه آمد عمارت نو ساخت * رفت و منزل به ديگرى پرداخت .
سعدى .
مپندار كاين پى گسسته سراى * ترا بود خواهد بسى ديرپاى
كه روز دگر مرگ آوا زند * همه ساز و برگ تو بپراكند
سرت تيره خاك اندر آرد ببند * در آن تنك زندان بمانى نژند
فرامش كنى عشق و اميد را * همان روشنى ماه و خورشيد را
سرانجام اين زيستن مردنست * كه بشكفتن آغاز پژمردنست .
نصر اللّه فلسفى .
الموت حوض مورود . لم يخبأ للدهر شيئى الا اكله . كل من عاش مات . حديث .
كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ .
قرآن كريم . سورهء 55 . آيه 26 .
از مرگ ميگيرد تا به تب راضى شود
. رجوع به از مرگ بگير . . . ، شود .
از مست سخن مگير بر دست
. نظير :
چنين داد پاسخ كه از مرد مست * خردمند چيزى نگيرد بدست .
فردوسى .
گر كشيدم بزلف او دستى * مست بودم مگير بر مستى .
اوحدى .
زلفت و چشمت دلم گرچه بسى خستهاند * ليك چه گيرم بدست زين دو پريشان مست .
ابن يمين .
صاحبا بنده اگر جرمى كرد * ناوك قهر تو در شست مگير .
ور بمستى ادبى گوش نداشت « 1 » * خرده زو نيست و گر هست مگير .
بشنو از شعر امير الشعرا « 2 » * يك دو بيت سخنش پست مگير .
مست گويد همه بيهوده سخن * سخن مست تو بر مست مگير .
هركه او گيرد بر دست شراب * هرچه او گويد بر دست مگير .
ابن يمين .
مست بودم اگر . . . خودم . . .
عبيد زاكان . بر مست قلم نيست .
چو منى را چه پيش دارى دست * كه قلم برگرفتهاند از مست .
اوحدى .
چشمت بكرشمه نظرى كرد كه تن زد ( كذا ) * بر مست همان به كه نگيرند خطا را .
سلمان ساوجى .
از مشك بوى آيد از كاه دود .
( از او آنسزيد از تو ايدر كه بود كه . . . )
اسدى .
از معده خالى چه قوت آيد و از دست تهى چه مروت .
سعدى . رجوع
هامش
( 1 ) مراعات نكرد .
( 2 ) اگر مراد از امير الشعراء معزى باشد در ديوان حاضر او اين شعر نيافتم .