چرا خوار شد مرگ و ما چون چرا * بجان خوردنش نيست چون و چرا
دمان اژدهائيست ريزنده خون * سر و دست سيصد هزارش فزون
بهر سرش بر صد دهانست بيش * بهر دست بر چنگ سيصد به پيش
بهر جانور چنگ تيزش دراز * بهر سوش چون ديدهبان ديدهباز
نتابد ز پيل و نترسد ز شير * نه از كين شود مانده نز خورد سير
نه بر شاه و بر بنده آرامشش * نه بر خوب و بيچاره بخشايشش
ز هر دوده كانگيخت او دود زود * دگر نايد از كاخ آن دوده دود
يكى تند تيرافكن است از كمان * كه تيرش نيفتد خطا بىگمان
چو در باختر راند تيرى بكين * زند بر نشانه بخاور زمين .
اسدى .
چنين است گيتى ز نزديك و دور * گهى سوگ و ماتم گهى بزم و سور
بكردار درياست كز وى بچنگ * يكى در دارد يكى ريگ و سنگ
سرانجام از او ايمنى نيست روى * كه هركش پرستد بميرد در اوى
چه پائى تو اى پير مانده شگفت * كه بارت شد و كاروان ره گرفت
به پيرى چرا گشت بار تو بيش * جوانان نگر چون برفتند پيش
ترا آنكه شد گوشدارد همى * وز او دل ترا ياد نارد همى
چو همراه شد توشهساز و مأيست * كه دور است ره وز شدن چاره نيست
در اين ره مدان توشه و يار نيك * به از دانش نيك و كردار نيك .
اسدى .
چو مرگ آمد و گاه رفتن ببود * نه دانش نمايد نه پرهيز سود .
اسدى .
چنين است مر مرگرا چاره نيست * بر جنگ او لشكر و باره نيست
گراميست تن تا بود جان پاك * چو جان شد كشان افكنندش به خاك .
اسدى .
چو پيريت سيمين كند گوشوار * از آن پس تو جز گوش رفتن مدار .
اسدى .
چنين آمد اين گنبد تيز پوى * بگردد همهچيز از گشت اوى
يكى جامه دارد جهان سال و ماه * برون سو سپيد و درون سو سياه
بگرداندش . گه درون گه برون * بدان تا بگرديم . ما گونهگون
تو اى خفته از خواب بيدار گرد * كه شد پاك عمرت بخواب و بخورد
به خانه درون خواب و در گور خواب * به بيداريت پس كى آيد شتاب !
كنى خانه تا زندهء سال و ماه * وز آن پس كيت باشد آرامگاه
تو خوش خفته و مرگ برخاسته * شبيخونت را لشكر آراسته
بديگر جهانرا از اين جاى كوش * چو كوشيدى اينرا مرآنراى كوش
ازيدر بخواهى شدن بىگمان * كه اينجات خان است و آنجات مان