نيست از عاشق كسى ديوانهتر * عقل از سوداى او كور است و كر .
مولوى .
و عين الرضا عن كل عيب كليلة * و ليكن عين البغض تبدى المساويا .
مجنون عامرى .
عاشق كوريست . حسن فى كل عين ماتود . حبك الشيئى يعمى و يصم .
ندانستم كه عاشق كور باشد * كجا بختش هميشه شور باشد .
ويس و رامين .
گويند كه معشوق تو زشت است و سياه * گر زشت و سياه است مرا نيست گناه
من عاشقم و دلم به دو گشته تباه * عاشق نبود ز عيب معشوق آگاه .
فرخى .
مشنو از شبپرك حكايت خور * گرد حربا بر آو نيلوفر .
سنائى .
ملامتم چكنى اى رقيب در عشقش * ببين بديدهء مجنون جمال ليلى را .
ابن يمين . « 1 »
از مدرسه برنخاست يك اهل دلى .
( نازم بخرابات كه اهلش اهل است * گر نيك نظر كنى بدش هم سهل است . . .
ويران شود اين خرابه دار الجهل است . )
خيام .
رجوع بابليس فقيه است . . . ، شود .
از مديح محمد بزرگ شد حسان .
( شگفت نيست گر از مدح او بزرگ شوم كه . . . )
فرخى
از مرد سست نيايد مگر كار ناتندرست .
( به دو گفت يكروز ك . . . )
فردوسى .
نظير :
سخن در تندرستى تندرست است * كه در سستى همه تدبير سست است .
نشايد كرد خود را چارهء كار * كه بيمار است راى مرد بيمار .
نظامى .
جان داننده گرچه دمساز است * با بدن بر فلك بپرواز است .
اوحدى .
راى العليل عليل .
انديشهء صحيح نباشد سقيم را .
صائب .
از مردم بداصل نخيزد هنر نيك كافور نخيزد ز درختان سپيدار .
منوچهرى .
از مرد مست خردمند چيزى نگيرد بدست .
( چنين داد پاسخ كه . . . )
فردوسى .
رجوع به از مست سخن مگير بر دست ، شود .
از مردم سرفراز نزيبد كه با زن نشيند براز .
( به دو گفت ك . . . )
فردوسى .
نظير :
هم از بخت ترسم كه دمساز نيست * هم از تو كه با زن دل راز نيست
كه مؤبد چنين داستان زد ز زن * كه با زن در راز هرگز مزن .
اسدى .
چنين گفت با مادر اسفنديار * كه نيكو زد اين داستان هوشيار
اگر لب به بندى ز بهر گزند * نكوئى زنانرا بود سودمند
چو خواهى كه خوارى نيارى به روى * به پيش زنان راز هرگز مگوى .
فردوسى .
دگر بشكنى گردن آز را * نكوئى به پيش زنان راز را .
فردوسى .
از مردمك ديده ببايد آموخت ديدن همه كس را و نديدن خود را .
هامش
( 1 )iln'ya pas de laides amours .