چون روزگار كس ندهد پند آدمى * خواهى كه پندگيرى از روزگار گير .
تكيه بر مال جهان هرگز كسى چون من نكرد * مال من چون مار گشت و من بسان مارگير .
مار را هرچند بهتر پرورى * چون يكى خشم آورد كيفر برى
سفله فعل مار دارد بىخلاف * جهد كن تا روى سفله ننگرى .
ابو شكور بلخى .
نظير : سبو به راه آب شكند .
از مار نزايد جز مار بچه
. نظير :
عاقبت گرگزاده گرگ شود * گرچه با آدمى بزرگ شود .
سعدى .
پسر كو ندارد نشان از پدر * تو بيگانهاش خوان مخوانش پسر .
پرتو نيكان نگيرد هركه بنيادش بد است * تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است .
سعدى .
ز ناپاكزاده مداريد اميد * كه زنگى بشستن نگردد سپيد .
فردوسى .
ز بد اصل چشم بهى داشتن * بود خاك در ديده انباشتن .
فردوسى .
درختى كه تلخش بود گوهرا * اگر چرب و شيرين دهى مرو را
همان ميوهء تلخ آرد پديد * از او چرب و شيرين نخواهى مزيد .
ابو شكور بلخى .
درختى كه تلخ است ويرا سرشت * گرش بر نشانى بباغ بهشت
ور از جوى خلدش بهنگام آب * به بيخ انگبين ريزى و شهد ناب
سرانجام گوهر به كار آورد * همان ميوهء تلخ بار آورد .
فردوسى .
درخت تلخ هم تلخ آورد بر * اگرچه ما دهيمش آب شكر .
ويس و رامين
اگر چند بر گوهر افسون كنى * بكوشى كش از رنگ بيرون كنى
چو پروردگارش چنان آفريد * نيابى تو بربند يزدان كليد .
فردوسى .
ابر اگر آب زندگى بارد * هرگز از شاخ بيد برنخورى
با فرومايه روزگار مبر * كز نى بوريا شكر نخورى .
سعدى .
مدار از بدان چشم نيكى از آنك * شكر كس نخورد از نى بوريا .
ابن يمين .
بكوشش نرويد گل از شاخ بيد * نه زنگى بگرمابه گردد سپيد .
سعدى .
ز بدگوهران بد نباشد عجب * نشايد ستردن سياهى ز شب .
فردوسى .
درخت مقل نه خرما دهد نه شفتالود .
سعدى .
بكوشش نرويد ز خارا گيا .
فردوسى .
مار پوست ميگذارد اما خوى نميگذارد . گرگ را گرفتند كه پندش دهند گفت سرم دهيد گله رفت . اصل بد در خطا خطا نكند . نظامى . ما بالذات لا يتغير .
نباشد مار را بچه بجز مار * نيارد شاخ بد جز تخم بدبار .
ويس و رامين
مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ .
قرآن كريم سورهء 39 . آيهء 23 . تغيير ماهيت محال است .
انك لا تجنى من الشوك العنب . شير تقاضاى خود را دارد . سو بسو ميرود چغندر پى كونه .