از گليم خويش پا بيرون نمىبايد نهاد .
( اى گليم دل ز طور خويش پا بيرون منه ك . . . )
مغربى . رجوع به پايت را باندازهء گليمت دراز كن ، شود
از گليم نبايد ستبرقى .
( نايد ز حاسدان تو هرگز خصال نيك * نشگفت ك . . . )
عثمان مختارى .
رجوع به از كدو هاونى نيايد ، شود
از گوشه بامى كه پريدند پريدند
. اين مصراع را در تحذير از رنجانيدن نازك طبعان گويند و مأخوذ از اين بيت وحشى است :
دل نيست كبوتر كه چو برخاست نشيند * از گوشهء بامى كه پريديم پريديم .
وحشى .
نظير :
چو وحشى مرغ از قيد نفس جست * دگر نتوان بدستان پاى او بست ،
جامى .
از گير دزد درآمد بگير رمال افتاد
. رجوع به از چاه درآمد . . . ، شود .
از لا حول آنطرف افتاده است
. در احتياط و حزم افراط مىكند . مأخوذ از اين بيت مثنوى خطاب جبرئيل بمريم عليها سلام :
هين مگو لا حول عمرانزادهام * من ز لا حول آنطرف افتادهام . « 1 »
نظير : گفتند پيش ميا مىافتى آنقدر پس رفت كه آنطرف افتاد . الشيىء اذا جاوز حده انعكس الى ضده .
از لحن وز آواى خوش بماند در تنگ قفسها هزاردستان .
( . . . وز بهر هنر جوز را بخوارى * بيرون فكند از ميان اغصان . )
ناصر خسرو . نظير :
از روى عزيزيست بسته باز * وز خوارى باشد گشاده خاد .
مسعود سعد .
از ما اصرار از او انكار
. يعنى ما بسيار به او ابرام كرديم و او نپذيرفت ، نظير :
از ما پر گفتن از او كم شنيدن .
از ما بدگر گنده بروتى پرداز .
( چرخ از دم كون برنميگردد باز ( كذا ) * گاهيم بناز دارد و گه بنياز
كس نيست كه از منش بگويد در راز * ك . . . )
مسعود سعد سلمان . نظير :
ما را ناديده انگار . شتر ديدى نديدى .
از ما پر گفتن از او كم شنيدن
. رجوع به از ما اصرار از او انكار ، شود .
از مارگير مار برآرد همى دمار .
( غره مشو بدانكه جهانت عزيز كرد * اى بس عزيز كرده خود را كه كرد خوار
مار است اين جهان و جهانجوى مارگير . . . )
عماره مروزى .
نظير :
بداوفتند بدان لا جرم كه در مثلست * كه مار دست ندارد ز قتل مارافساى .
سعدى .
مارفساى ارچه فسونگر بود * رنجه شود روزى از مار خويش .
ناصر خسرو .
زيان كينهورش هم به زخم كينهء اوست * به زخم مار بود هم زيان مارافساى .
عنصرى .
مار است حرص دنيا دنبال آن مرو * دانى كه چيست عاقبت حرص مارگير
هامش
( 1 ) البته مراد حضرت شيخ جلال الدين محمد درين بيت آن نيست كه امروز از قسمت مثلى آن اراده ميكنند .