شكم بند دست است و زنجير پاى * شكم بنده كمتر پرستد خداى .
سعدى .
خوردن ز بهر زيستن و ذكر كردنست * تو معتقد كه زيستن از بهر خوردنست .
سعدى .
آب ارچه همه زلال خيزد * از خوردن پر ملال خيزد .
نظامى .
اندرون از طعام خالى دار * تا در او نور معرفت بينى
تهى از حكمتى به علت آن * كه پرى از طعام تا بينى .
سعدى .
خردمندا چه مشغولى بدين انبار بىحاصل * كه اين انبارت از كشگين چو از حلوا بينبارد
ناصر خسرو
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الْأَنْعامُ وَ النَّارُ مَثْوىً لَهُمْ .
قرآن كريم .
سورهء 47 . آيهء 13 . كان المتقدمون يأكلون ليعيشون و انتم تعيشون لتأكلوا . كشف المحجوب .
سير خوردگى كار ستورانست . كشف المحجوب . گرسنگى عمارت باطن كند و سيرخوردگى عمارت بطون . كشف المحجوب . من كان همته ما يدخل فى جوفه فأن قيمته ما يخرج منه .
شافعى . شكمپرست خداپرست نبود . شكم زير دست است بهرچه دهيش مست است . شكم هيچوقت به زبان نمىآيد . شكم خالى صفاى دل است . البطن شر وعاء صفرا و شر وعاء ملان
كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا .
قرآن كريم . سورهء 7 . آيهء 29 .
هر دو يكى شود چو ز حلقت فرو گذشت * حلوا و نان خشك در آن تافته تنور .
ناصر خسرو .
از حلق چون گذشت شود يكسان * با نان خشك قليهء هارونى .
ناصر خسرو .
مكن در خورش خويشتن چار سوى * چنان خور كه نيز آيدت آرزوى .
فردوسى .
اين تنوريست يكى گرم و بينبارد * بهر آنچش ز تر و خشك بينبارى .
ناصر خسرو .
شكم چو بيش خورى بيش خواهد از تو طعام * به خور مخارش ايرا كه معدهگر دارد .
ناصر خسرو .
شكم از قوت خوش مكن فربه * كه شكم خصم و خصم لاغر به .
مكتبى .
چو بينى خورشهاى خوش گرد خويش * بينديش تلخى دارو ز پيش .
اسدى .
خور اندك فزون كند حلمت * خور بسيار كم كند علمت .
سنائى .
تو را خورد بسيار بگزايدت * و گر كم خورى روز بفزايدت .
فردوسى .
خورش پاك از آن خور كه نگزايدت * به اندازه وانگه كه به آيدت .
اسدى .
خورش مرد را از پى زندگيست * نه خود زندگى بهر چرندگيست .
حضرت اديب .
قوت جبريل از مطبخ نبود * بود از ديدار خلاق وجود ،
مولوى .
نباشد فراوان خورش تن درست * بزرگ آنكه او تندرستى بجست .
فردوسى .
پر خورى ژندهپيل باشى تو * كم خورى جبرئيل باشى تو .
سنائى .
كمتركى نتركى . رب آكلة تمنع اكلات . كم بخور هميشه بخور .
از گله نصيب گرد داشتن
. مثال : غصهء حمايت شبان گلوى گرگ گرفته بود و از گله بجز گرد نصيب ديدهء خود نمىيافت . مرزباننامه . نظير : از گل خار بهره داشتن .