ز كشته پشتهء شد زعفرانى * ز خون رودى بگردش ارغوانى .
ويس و رامين .
پشتهها كرد ز بس كشته در او پنجه جاى * جوى خون كرد بهر پشته روان صد فرسنگ
مسعود سعد
از كشيدن سختتر گردد كمند .
( عاشقى خواهى كه تا پايان برى * بس كه بپسنديد بايد ناپسند
زشت بايد ديد و انگاريد خوب * زهر بايد خورد و انگاريد قند
توسنى كردم ندانستم همى * ك . . . )
رابعهء بنت كعب قزدارى .
از كفچهء مار حلوا نتوان خورد
، نقل از امثال مختصر طبع هندوستان .
از كفر ابليس مشهورتر است
. با لحن عداوتى ، بنهايت نامى است . نظير : در همهء روم و شام چون كفر ابليس و فسق لاقيس « 1 » چنان مجهور شده است . . . . زيدرى .
از كلاه بسى مرد ناحفاظ بهست كمينه مقنعهء كاندر او وفاداريست .
( هزار مقنعه باشد به از كلاه از آنك * كلاه و مقنعه نز بهر ذلت و خواريست كه . . . )
ظهير .
از كمان چرخ و تير حادثات مى نخواهد جست نه آهو نه شير .
ابن يمين .
از كمان شكسته دو تن ترسند
. چه دشمن از دور صورت كمانى بيند و هراسد و كماندار نيز چون از شكستگى كمان خويش آگاهست بددل و هراسناك باشد . تمثل :
عجبتر زين نديدم داستانى * دو تن ترسد ز بشكسته كمانى .
ويس و رامين .
نظير : از تفنگ خالى دو تن ترسند .
از كور ديدهبانى نيايد
. تمثل :
جهان خوابست و ما در وى خياليم * چرا چندين در آن ماندن سگاليم
نباشد حال او را پايدارى * نه طبعش را هميشه سازگارى
نه گاه مهر نيك و بد بداند * نه مهر كس بسر بردن تواند
چه آن كز او بيوسد مهربانى * چه آن كز كور جويد ديدهبانى .
ويس و رامين .
چرا از ديو جستم مهربانى * چرا از كور جستم ديدهبانى .
ويس و رامين
از كوزه چه آب خوش نوشى نبود باك گر چون خزاد كن نبود نرم سفالش .
ناصر خسرو .
رجوع به آب رز بايد كه باشد . . . شود .
از كوزه همان برون تراود كه در اوست
. تمثل :
خالى از خود بود و پر از عشق دوست * پس ز كوزه آن تراود كاندر اوست .
مولوى .
گر دايرهء كوزه ز گوهر سازند * از كوزه همان برون تراود كه در اوست .
بابا افضل .
رجوع به از خم سركه سركه پالايد ، شود .
از كيسهء خليفه مىبخشد
. از مال ديگران حوالت عطا مىكند . نظير :
هامش
( 1 ) لاقيس يا لافيس نام ديويست كه با خار خار و وسوسهء خويش مايهء دل پراكندگى نمازگزاران شود .