از قضاها گريختن نتوان .
( اين سخن با قضا برابر گشت . . . )
فرخى .
از قضا هم در قضا بايد گريخت .
( حاصل آن كز وسوسه هر كو گسيخت . . . )
مولوى .
از قفس مرغ بهرجا كه رود بستانست
( نيست پرواى عدم دلزدهء هستى را . . . )
صائب .
از قلندر هوئى از خرس موئى
. رجوع به از بدقمار . . . ، شود .
از قيامت خبرى ميشنويم .
( . . . دستى از دور بر آتش داريم . )
امر خطيرتر يا مصيبت عظيمتر از آنست كه گمان ميكنيد .
از كدام دست برخاستهايد
. غالبا . چرا امروز خشمگين شدهايد ؟ يا با من بدرفتارى ميكنيد . و در شعر ذيل بمعنى ، آفتاب از كدام سمت درآمده ، استعمال شده است .
از چه دستى سحر بلند شدى * كه تفقد به بينوا كردى .
ايرج ميرزا .
از كدو هاونى نيايد
. تمثل :
مؤذن بد را مزن و بد مگوى * لحن خوشآموز و تو كن مؤذنى
جاى حكيمان مطلب بىهنر * زانكه نيايد ز كدو هاونى .
ناصر خسرو .
نظير : از كرد ولى نيايد از چوب تنور . از گليم نيايد ستبرقى .
از كرامات شيخ ما اين است شيره را خورد و گفت شيرين است .
نظير :
از كرامات شيخ ما چه عجب * پنجه را باز كرد و گفت وجب .
از كرامات شيخ ما چه عجب * برف را ديد و گفت مىبارد .
چشم باز غيب ميگويد .
از كرد ولى نيايد از چوب تنور
. رجوع به از كدو هاونى نيايد ، شود .
از كژى راستى كمان آمد .
( نقشم از مصلحت چنان آمد . . . )
سنائى . رجوع به ابلهى ديد اشترى بچرا . . . ، شود .
از كس ديت مخواه كه خونريز خود توئى كالا برون مجوى كه در اندرون تست .
رجوع بدوائك فيك . . . ، شود .
از كسى پرسيدند : سركه هفتساله دارى كمى بما ده گفت دارم و ندهم . پرسيدند چرا . گفت اگر بهر خواهنده ميدادم هفتساله نميشد
.
از كشتن و درويدن آباد بود كيهان .
( بنهاد برآى و رو بنياد جهان يزدان * وز نقش درآى و شوزد مهر براين ايوان
كشته است نخستين دم درويده دم ديگر * ك . . . )
حضرت اديب .
از كشته پشته ساختن
. پشته كوههاى كوچك خاكيست و مراد از اين تعبير مثلى ، بسيار كشتن باشد مثال :
اينك همى رود كه بهر قلعه بركشد * از كشته پشته پشته وز آتش علم علم .
فرخى .
بهر بزمى فكنده كشتهء بود * بهر كوئى ز كشته پشتهء بود .
ويس و رامين .