آنها كه اسير عقل و تمييز شدند * در حسرت هست و نيست ناچيز شدند
رو با خبرى ز آب انگور گزين * كاين بىخبران بغوره ميميز شدند « 1 » .
خيام .
نظير : صبى متشيخ است . رشد زيادى مايهء جوانمرگيست ، رجوع به شيئآن عجيبان . . . ، شود .
از فتح ضرر باشد
. يعنى جنگ هميشه براى غالب و مغلوب هر دو ، مايهء زيان و خسرانست . تمثل :
گويند كه از فتح ضرر باشد باشد * بر دشمن دين دايم بىشك ضرر فتح .
مسعود سعد .
از فتهء پيرزن بپرهيز چون پنبه نرم ز آتش تيز .
( جانان پدر ز پيرزن داد وز شعبدهشان هزار فرياد * هرخانه كه پيرزن نهد گام
ابليس شود در آن سرا رام . . . * اول نفس اين دمد ببانو
حيف از تو كه باشدت چنين شو ) .
رجوع به : از صحبت پير . . . شود .
از فروغ ماه و خور بايد هزاران سالها تا يكى گوهر بكان اندر پديد آيد مگر .
معزى .
رجوع به سالها بايد كه تا . . . ، شود .
از فرياد خر كسى نرنجد
. گج . چون ابله و احمقى است از دشنام و زشت گوئى او متألم نبايد بود . رجوع به آواز سگان . . . ، شود .
از فريب نقش نتوان خامه نقاش ديد ورنه در اين سقف زنگارى يكى در كار هست
نقل از جنگى خطى ، متعلق بآقا ضياء الدين خان نورى .
از فضل پدر ترا چه حاصل .
( گيرم پدر تو بود فاضل . . . )
رجوع به آنجا كه بزرگ بايدت بود ، شود .
از فلك ماه جو نه از نخشب .
( روزى از وى طلب نه از مكسب . . . )
سنائى .
از قايمكارى كار عيب نمىكند
. از جملهء ، قايمكارى ، مستحكم كردن كار خواهند .
مثال : در را قفل كردم يك تخته سنگ هم پشتش انداختم ، كار از قايمكارى عيب نميكند .
از قضا حلوا شود رنج دهان .
( چون قضا آيد شود تنگ اين جهان . . . )
مولوى .
رجوع به : اذا جاء القضا ضاق الفضا شود .
از قضا سركنگبين صفرا فزود
( . . . روغن بادام خشكى مينمود . )
مولوى .
نظير :
چون مرد شوربخت شد و روز كور * خشكى و دردسر كند از روغنش
هرچ او گران بخرد ارزان شود * در خنب و خنبه ريگ شود ارزنش
بر هركه تير راست كند بخت بد * بر سينه چون خمير شود جوشنش
چون تنگ و سخت كرد بر او روزگار * جامهء فراخ تنگ شود بر تنش
ابر بهار و باد صبا نگذرند * با بخت گشته بر دروبر روزنش .
ناصر خسرو .
هامش
( 1 ) ميميز ، مويز است .