از مخاطب براى خواندن . رفيق او آهى كشيده گفت افسوس كه من از صد دينار دويم محرومم چه خود نيز از قرائت كتاب خويش عاجزم . رجوع بآفتاب بگذارى راه مىافتد ، شود .
از صد زبان زبان خموشى رساتر است
. نظير : سكوت دليل رضاست .
از صدف ياد گير نكتهء حلم آنكه برد سرت گهر بخشش .
( با تو گويم كه چيست غايت حلم * هركه زهرت دهد شكر بخشش
كم مباش از درخت سايه فكن * آنكه سنگت زند ثمر بخشش
وانكه بخراشدت جگر بجفا * همچو كان كريم زر بخشش . . . )
حافظ ( يا ) ابن يمين .
از صد گل يك گلش نشكفته
. در عنفوان شباب است . از اين زيباتر خواهد شد .
بمراتب عاليتر خواهد رسيد . مثال :
از صد گلت يكى نشكفته است پيش تو * اكنون هنوز گلبن بخت تو نوبر است .
ظهير .
رجوع به باش تا صبح دولتت بدمد ، شود .
از صد هزار دوست يكى دوست دوست نى وز صد هزار مرد يكى مرد مرد نى .
( سرد است روزگار و دل از مهر سرد نى * مى سالخورد بايد و ما سالخوردنى . . . )
شاكر بخارى . نظير : الف مجيز و لا غواص .
از صد هزار طفل كه مويش چو زر بود سيمرغ زال را بسوى آشيان برد .
عمادى شهريارى ،
از صعوهء محال بود صيد كرگدن .
( دل را بهجر يار صبورى صواب نيست . . . )
اديب صابر .
از صفا آيينه منظور نظرها مىشود .
( دل چو صافى شد حقيقت را شناسا مىشود . . . )
ظهير .
از ضرر هرچه برگردد نفع است
. رجوع به از خانهء سوخته . . . ، شود .
از ضعف بهرجا كه نشستيم وطن شد .
( از گريه بهر سو كه گذشتيم چمن شد . . . )
سراج حكاك .
از عدو آنگه حذر بكن كه شود دوست وز مغ ترس آنزمان كه گشت مسلمان .
ابو حنيفهء اسكافى .
از عرعر خر كسى نرنجد
. از فرياد خر كسى نرنجد . رجوع بآواز سگان . . . ، شود .
از عطاى پند برتر نيست در عالم عطا .
( اى شده مدهوش و بيهش پند حجت را بدار ك . . . )
ناصر خسرو .