از شل يكى در مىآيد از سفت دوتا
. نظير : آدم بدحساب دوبار ميدهد .
از شما عباسى از ما رقاصى
. عباسى پنجيك قران است ، نظير : از شما نازى از ما نيازى .
از شوره زمين سمن نرويد
. نظير :
زمين شوره سنبل برنيارد * در آن تخم عمل ضايع مگردان .
سعدى .
از شهرياران سزاوار نيست بريدن سرى كو گنهكار نيست .
( كه . . . ) فردوسى .
نظير :
بهر كار مشتاب اى نيكبخت * بويژه به خون ز آنكه كاريست سخت .
فردوسى .
گرفتن ره دشمن اندر گريز * مفرماى و خون زبونان مريز .
گر آرى به كف دشمن پر گزند * مكش در زمان بازدارش به بند
توان زنده را كشتن اندر كداز ( كذا ) * نكرده است كس كشته را زنده باز
بود كت نياز افتد از روزگار * به از دوست آن دشمن آيد به كار .
اسدى .
سر نه چون گندنا بود كه به تيغ * چون درودى دگر توانش درود .
مىتوان كشت زنده را ليكن * كشته را زنده كى توان كردن .
سرى را كه باشى بر او پادشا * به تيزى بريدن نباشد روا .
فردوسى .
پسندى و همداستانى كنى * كه جاندارى و جانستانى كنى .
فردوسى .
نه و الا بود خيره خون ريختن * نه از شاه با بنده آويختن .
فردوسى .
گزافه مفرماى خون ريختن * دگر جنگ را لشكر انگيختن .
فردوسى .
كسى را كه خون ريختن پيشه گشت * دل دشمن از وى پر انديشه گشت .
بريزند خونش برآن هم نشان * كه او ريخت خون سر سركشان .
فردوسى .
چو بر بد كنش دست گردد دراز * به خون جز بفرمان يزدان متاز .
فردوسى .
ابر شاه زشتى است خون ريختن * باندك سخن دل برانگيختن .
فردوسى .
مريزيد خون از پى تاج و گنج * كه بر كس نماند سراى سپنج .
فردوسى .
روانت مرنجان و مگذار تن * ز خون ريختن بازكش خويشتن .
فردوسى .
سپهبد كه بافر يزدان بود * همه خشم او بند و زندان بود
چو خونريز گردد بماند نژند * مكافات يابد ز چرخ بلند
چنين گفت مؤبد ببهرام نيز * كه خون سر بىگناهان مريز
چو خواهى كه تاج تو ماند بجاى * مبادى جز آهسته و پاكراى
نگه كن كه تا تاج با سر چه گفت * كه با مغزت اى سر خرد باد جفت
چنين است فرمان يزدان و راه * كه هركس ببرد سر بيگناه
سرش را ببرند بىترس و باك * سپارند ناپاك دلرا به خاك .
فردوسى .